تبليغاتX
گفتمانهای مسلمانان و مسیحیان

گفتمانهای مسلمانان و مسیحیان

عهد جدید و استدلال

چرا هيچ يك از قسمت هاي عهد جديد به

منظور بحث و استدلال نوشته نشده است؟

 

در بيان جواب اين سؤال امور زير قابل تذكر است:

امر اول: ارزش استدلال و جايگاه آن در آراء و عقايد بشري:

انسان فطرتاً تسليم استدلال و برهان است و يك فرد سالم از نظر عقل و فطرت، هرگز زير بار آراء خرافي و موهوم و عاري از هرگونه برهان و استدلال نمي رود و به صورت جاهلانه و كوركورانه چيزي را نمي پذيرد، مگر اينكه در اثر عواطف و احساسات نفساني و باطني تسليم خيالات و توهماتي شده و بر امور خرافي و غيرمعقول آثاري را بدون هيچ دليل و برهان مترتب گرداند.

استدلال و برهان از نظر عقل نيز اساس پذيرش آراء و عقايد و رفتارها و گفتارهاي انسان را در عرصه نظر و عمل تشكيل مي دهد و بدون برهان و دليل، پذيرش هيچ امري معقول نمي باشد.

قرآن كريم انسان را از پيروي غير علم نهي نموده و خطاب به پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرموده است. «از آنچه كه به آن علم نداري پيروي مكن»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:13  توسط پدرآریوس  | 

تحريف در دينهاي مسيحيت و يهود

 

آيا دليلي وجود دارد كه دردينهاي  مسيحيت ويهود تحريف صورت گرفته است؟

 

 

از ديدگاه علماي اسلام اديان به دو قسم آسماني و غير آسماني تقسيم مي شود و فرق اين دو در آن است كه اديان آسماني توسط پيامبران الهي از سوي خداوند و براي هدايت مردم زمان خود، فرستاده شده اند، ولي اديان غير آسماني، آيين هايي هستند كه ريشه الهي نداشته و دست ساز مدعيان دروغين بوده است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 6:35  توسط پدرآریوس  | 

چگونگی نفوذ و گسترش اسلام در چین

چگونگی نفوذ و گسترش اسلام در چین

پرسش اساسي اين پژوهش آن است که آيين اسلام چه موقع و چگونه وارد چين شد و عوامل گسترش آن در سرزمين چين چه بوده است ؟ پيدا کردن زمان درست اين رويداد مشکل تر است و در تعيين تاريخ دقيق ورود اسلام به کشور چين ميان مورخان اختلاف عقيده وجود دارد. و نظرات مختلفي ارائه شده است .

مرادزاده، رضا علوم انساني. تاريخ چگونگي نفوذ و گسترش اسلام در چين, / رضا مرادزاده؛ به راهنمائي : هاشم آقاجري 270 صفحه+ضميمه، کتابنامه پايان نامه (کارشناسي ارشد) -- دانشگاه تربيت مدرس ، دانشکده علوم انساني، 1379. پرسش اساسي اين پژوهش آن است که آيين اسلام چه موقع و چگونه وارد چين شد و عوامل گسترش آن در سرزمين چين چه بوده است ؟ پيدا کردن زمان درست اين رويداد مشکل تر است و در تعيين تاريخ دقيق ورود اسلام به کشور چين ميان مورخان اختلاف عقيده وجود دارد. و نظرات مختلفي ارائه شده است . آنچه مسلم است جريان اصلي ورود و گسترش نفوذ اسلام در چين از دو مسير دريايي و زميني و بوسيله تجارت ، مهاجرت و حمله اقوام مغول به ايران و ساير کشورهاي اسلامي انجام پذيرفته است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:4  توسط پدرآریوس  | 

آيا امكان دارد يك مسلمان با خواندن يكي از دو كتاب تورات يا انجيل به سوي دين مسيحيت يا يهوديت جذب ش

 آيا امكان دارد يك مسلمان با خواندن يكي از دو كتاب تورات يا انجيل به سوي دين مسيحيت يا يهوديت جذب شود؟

 

 ترديدي در اين نيست كه تورات و انجيل اسامي كتاب هاي آسماني است كه به گفته صريح قرآن كريم خداوند آنها را بر انبياء گرامي اش حضرت موسي و حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ براي هدايت امت آنان نازل كرده است.

اما اين تورات و انجيل موجود در دست يهوديان و مسيحيان آن تورات و انجيل واقعي آسماني نمي باشند. تورات موجود بعد از آنكه تورات اصلي توسط جنگ هاي آشوري ها و بختنّصر بر عليه يهوديان و اشغال فلسطين توسط آنان مفقود و از بين رفت، توسط بعضي نويسندگان يهوديان و يا آن طوري كه گفته شده توسط عُزير به صورت جعلي و تحريفي تدوين و جمع آوري شد. و به عنوان كتاب تورات پذيرفته شده. وضعيت انجيل موجود از حيث عدم آسماني بودن آن روشن تر از تورات است زيرا انجيل هاي چهارگانه با تمام اختلافات و تناقضات موجود در متون آنها، توسط نويسندگاني بنام هاي متي، لوقا، مرقس و يوحنا نگاشته شده و در اختيار مسيحيان به عنوان انجيل قرار داده شده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:55  توسط پدرآریوس  | 

چرا به حضرت عيسي (ع) مسيح مي گفتند؟

چرا به حضرت عيسي (ع) مسيح مي گفتند؟

  

در وجه تسميه عيسى بن مريم (عليهما السلام) به" مسيح" سه قول وجود دارد:

 

1- مسيح از ماشِيَح كه واژه اي عبري و به معناي مسح و تدهين شده مي باشد، گرفته شده است،حضرت عيسي (ع) را از آن جهت مسيح مي ناميدند كه يهوديان بر اساس يك سنت ديرينه رهبران بزرگ سياسي اجتماعي و سلاطين را طي مراسمي با روغني مقدس مسح مي كرده اند(چنانكه در كتاب اول سموئيل باب دهم جملات  1-2 آمده است كه شاؤل (طالوت) توسط سموئيل مسح شده است: « پس سموئيل ظرف روغن را گرفته بر سر وي (شاؤل) ريخت و گفت : آيا اين نيست كه خداوند تو را مسح كردتا بر ميراث او حاكم شوي .») تا به اين وسيله آنان تقدس و حرمتي والا يافته و واجب الاطاعة گردند. اما حضرت عيسي (ع) را مجازا مسيح خوانده اند زيرا توسط كسي با روغن مسح نشده بود.چنانكه يهوديان كورش كبير را نيز به خاطر نجات دادنشان از اسارت بخت النصر مجازا مسيح مي خوانند.[1]

2- مسيح به معناي ناجي (نجات دهنده ) است، زيرا كه آمدنش را پيامبران بني اسرائيل به ويژه حضرت يحيي (ع) به ملت يهود نويد مي دادند، هرچند بعد از ظهور به مخالفت و دشمني با وي پرداخنه و پيامبري اش را از اساس مورد انكار قرار دادند. ولي به عقيده مسيحيان حضرت عيسي (ع) همان مسيح موعود است چنانكه در انجيل يوحنا(باب 4جملات 42-43) آمده:«.....زيرا خود شنيده و دانسته ايم كه او درحقيقت، مسيح و نجات دهنده عالم است».[2]

3- كلمه" مسيح" به معناى ممسوح است. و اگر آن جناب را به اين نام ناميدند، به اين مناسبت بوده كه آن جناب ممسوح به يمن و بركت بوده و يا براى اين بوده كه آن جناب ممسوح به تطهير از گناهان بوده و يا با روغن زيتونِ تبرك شده، ممسوح گشته، چون انبياء روغن زيتون به خود مى‏ماليدند و يا بدين جهت است كه جبرئيل بال خود را در هنگام ولادت آن جناب بر بدن او ماليده تا از شر شيطان محفوظ باشد و يا براى اين بوده كه آن جناب همواره دست بر سر ايتام مى‏كشيده و يا براى اين بوده كه دست بر چشم اشخاص نابينا مى‏كشيده و آنان را بينا مى‏كرده و يا بدين جهت مسيحش خواندند كه دست بر بدن هيچ بيمارى نمى‏كشيده مگر آنكه شفا مى‏يافته، اينها وجوهى است كه در وجه تسميه عيسى بن مريم (ع) به مسيح ذكر كرده‏اند.

ليكن آن وجهى كه مى‏توان بدان اعتماد نمود اين است كه لفظ مسيح در ضمن بشارتى كه جبرئيل به مادرش داده بود آمده، و قرآن آن بشارت را چنين حكايت نموده:

 

" إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ..."

"مسيح فرستاده خدا و كلمه‏اى است كه خدا آن را به مريم القا كرد و روحى است از او." سوره نساء آيه 171"

، پس قبل از آنكه آن جناب كورى را بينا كند و يا بيمارى را شفا دهد و اصولا به حكم اين آيه قبل از ولادت، مسيح ناميده شده بود.[3]

 



[1] - ر.ك. عهد عتيق، كتاب اشعياء باب چهل و پنج .

[2] - ترجمه الميزان، ج‏3، ص:304

[3] - ترجمه الميزان، ج‏3، ص:303

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 1:24  توسط پدرآریوس  | 

مورمونها چه كساني هستند ؟و چه عقايدي دارند؟

مورمونها چه كساني هستند ؟و چه عقايدي دارند؟

مورمونها یک فرقه مذهبی هستند که خود را پیروان راستین عیسی مسیح میدانند. ایشان جماعت خود را به نام کلیسای عیسی مسیح وابسته به مقدسین روز های آخر میخوانند. این فرقه با داشتن مکاشفات جدید و اضافه کردن کتابهای دیگر در کنار کتاب مقدس (تنها منبع مورد موثق و اعتبار) خود را از مسیحیت اصیل جدا کردند. توانایی مالی بالا باعث باعث نفوذ و تاثیر زیاد این فرقه در میان ملیتهای مختلف در کشورهای مختلف دنیاست.

بنیانگذار و تاریخ پیدایی این جماعت

ژورف اسمیت، بنیانگذار فرقه مورمونهاست. او در سال 1820 زمانی که 15 ساله بود، به گفته خود رویایی از جانب خدا دریافت کرد که در آن به او گفته شد همه کلیساها در اشتباهند و او نباید به هیچکدام بپیوندد. ژورف مجددا در 18 سالگی رویایی دیگر دریافت کرد که در آن از جانب فرشته ای به نام مورونی به او ماموریتی عظیم داده شد تا به دنبال الواح طلایی و لوحههای قدیمی بگردد.

سرانجام در سال 1830 پس از به دست آوردن این الواح و ترجمه آنها این کتابها به عنوان کتابهای مورمونها انتشار یافت. اگر چه ژورف اسمیت از شرایط تحصیلی خوبی برخوردار نبود، اما با پیدا کردن عینک مخصوص در کنار الواح طلایی و گذراندان سه سال در خلوت و در پس پرده موفق به ترجمه متون شد و در انتها الواح طلایی را به فرشته باز پس داد. اسمیت به عنوان بانی این فرقه در سال 1843 تعدد زوجات را متداول کرد و این عمل او باعث عدم محبوبیت مورمونها از جانب روزنامه نگاران و سازمان های دیگر شد. اسمیت و برادرش، هیرام پس از سه روز بازداشت از طرف حکومت ایالتی ایلینویز در سال 1844 توسط افرادی مسلح که به زندان نفوذ کردند، کشته شدند. بدین شکل اسمیت به عنوان اولین پیامبر و شهید این فرقه نام گرفت.گفته شده که اسمیت در هنگام مرگ دارای48 همسر بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:27  توسط پدرآریوس  | 

آيا مسيحيت دليل محكمي بر ردّ انجيل برنابا دارد؟

 آيا مسيحيت دليل محكمي بر ردّ انجيل برنابا دارد؟

 جواب اين سؤال نياز به بيان مطالب زير دارد:

مطلب اول ـ در اينكه حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ پيامبر خدا و داراي كتاب آسماني بنام انجيل بوده است هيچ ترديدي در آن وجود ندارد ولو ممكن است بعضي از مسيحيان معتقد باشند كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ اصلاً كتاب نداشته است ولكن همين اسمي را كه بر كتابهاي دست نوشته خودشان گذاشتهاند شاهد قوي بر اين مدعا است كه اسم كتاب حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ انجيل بوده است كه در قرآن كريم بيش از ده مورد از آن يادآوري شده است و در يكي از اين موارد ميفرمايد: «و به دنبال آنها عيسيبن مريم را فرستاديم در حاليكه كتاب تورات را كه پيش از او فرستاده شده بود تصديق داشت و انجيل را به او داديم كه در آن هدايت و نور بود...» و شكي در اين وجود ندارد كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ مطالبي را از انجيل به شاگردانش خصوصاً حواريون تعليم داده است. و قطعاً اين تعاليم با مطالب ساير كتب آسماني مثل تورات و بعد از آن قرآن كريم موافق بوده است و لذا اگر بعضي از مطالب مندرج در اناجيل اربعه و خصوصاً در انجيل برنابا موافق با قرآن ديده شد نبايد تعجب آورد و سؤال برانگيز باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 0:24  توسط پدرآریوس  | 

تناقض در کتاب مقدس

اگر كتاب مقدس براساس الهام نوشته شده،

 چرا مشتمل بر امور متناقض است؟

مسيحيان معتقدند كه خداوند كتابهاي مقدس را به وسيله مؤلفاني بشري نوشته است. و براساس اين اعتقاد مي‌گويند كه كتابهاي مقدس يك مؤلف الهي و يك مؤلف بشري دارند. به عبارت ديگر مسيحيان معتقدند كه خدا كتاب مقدس را به وسيله الهامات روح‌القدس تأليف كرده و براي اين منظور مؤلفاني از بشر را براي نوشتن آنها برانگيخته و آنان را در نوشتن به گونه‌اي ياري كرده كه فقط چيزهايي را كه او مي‌خواسته است، بنويسند.

از نظر مسيحيان خدا مؤلف نهائي كتاب مقدس است جز اينكه اين عمل را از طريق مؤلفاني بشري كه كارگزاران وي بوده‌اندبه انجام رسانيده است.

حتي برخي از مسيحيان مي‌گويند كه كتاب مقدس با همين الفاظ الهام شده‌اند و خدا پيام خود را كلمه به كلمه به كاتب بشري منتقل كرده و وي چيزهايي را كه خدا املا نموده با امانت ثبت كرده است. (بعضي ديگر مي‌گويند: كه هر كلمه ی كتاب مقدس با وحي يزدان نازل شده و معتقدند كه) كتاب مقدس از فساد و تحريف و تغيير «مصون مانده و اگر كتاب مقدس مي‌گويد: كه خدا استراحت كرد،‌يا ترسيد، يا پشيمان شد، يا خشمناك و غمگين گرديد، اين بيانات بايد به همان شكل ظاهري پذيرفته شوند. خداوند علاوه بر اين الهام خارجي خود در كتاب مقدس يك الهام دروني نيز به ما عطا كرده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:53  توسط پدرآریوس  | 

كتاب مقدس و تناقضات

 

اگر كتاب مقدس براساس الهام نوشته شده،

 چرا مشتمل بر امور متناقض است؟

مسيحيان معتقدند كه خداوند كتابهاي مقدس را به وسيله مؤلفاني بشري نوشته است. و براساس اين اعتقاد مي‌گويند كه كتابهاي مقدس يك مؤلف الهي و يك مؤلف بشري دارند. به عبارت ديگر مسيحيان معتقدند كه خدا كتاب مقدس را به وسيله الهامات روح‌القدس تأليف كرده و براي اين منظور مؤلفاني از بشر را براي نوشتن آنها برانگيخته و آنان را در نوشتن به گونه‌اي ياري كرده كه فقط چيزهايي را كه او مي‌خواسته است، بنويسند.

از نظر مسيحيان خدا مؤلف نهائي كتاب مقدس است جز اينكه اين عمل را از طريق مؤلفاني بشري كه كارگزاران وي بوده‌اندبه انجام رسانيده است.

<**ادامه مطلب...**>

حتي برخي از مسيحيان مي‌گويند كه كتاب مقدس با همين الفاظ الهام شده‌اند و خدا پيام خود را كلمه به كلمه به كاتب بشري منتقل كرده و وي چيزهايي را كه خدا املا نموده با امانت ثبت كرده است. (بعضي ديگر مي‌گويند: كه هر كلمه ي كتاب مقدس با وحي يزدان نازل شده و معتقدند كه) كتاب مقدس از فساد و تحريف و تغيير «مصون مانده و اگر كتاب مقدس مي‌گويد: كه خدا استراحت كرد،‌يا ترسيد، يا پشيمان شد، يا خشمناك و غمگين گرديد، اين بيانات بايد به همان شكل ظاهري پذيرفته شوند. خداوند علاوه بر اين الهام خارجي خود در كتاب مقدس يك الهام دروني نيز به ما عطا كرده است.

از سوي ديگر با يك نگاه اجمالي به كتاب مقدس (عهد جديد و عهد قديم) روشن مي‌گردد كه اين ادعا با محتواي كتاب همخواني ندارد. زيرا تناقضات و موهوماتي كه در عهدين وجود دارد،‌انتساب كتاب را به خدا مشكل مي‌سازد.

تناقض در كتاب مقدس:

تناقض‌گويي‌هاي تورات و انجيل در حدي است كه جا دارد كتابي جداگانه و مستقل در اين زمينه نوشته شود و ما در اينجا به چند نمونه از آنها اشاره مي‌كنيم:

1 . در تورات در جريان ذبح فرزند ابراهيم ـ عليه السلام ـ توسط او در سه آيه به دنبال هم از «ذبيح» به يگانه فرزند تعبير شده است:

«... اكنون پسر خود را كه يگانه توست و او را دوست مي‌داري ـ يعني اسحاق را بردار....»

«... الان دانستيم كه تو از خدا مي‌ترسي چون كه پسر يگانه خود را از من دريغ نداشتي...

«... به ذات خود قسم مي‌خورم چون كه اين كار را كردي و پسر يگانه خود را دريغ نداشتي.....

در جملات فوق از يكطرف تأكيد بر يگانه فرزند شده و اينكه ذبيح يگانه فرزند ابراهيم بوده است و در سه جا آن را تكرار نموده است و در عين حال گفته است كه مقصود از يگانه فرزند اسحاق مي‌باشد.

در حاليكه عبارت صريح عهد عتيق وعده تولد اسحاق را سيزده سال پس از تولد اسماعيل مي‌داند  بنابراين اسماعيل تا چهارده سالگي يكتا فرزند ابراهيم است و اسحاق هيچ گاه يگانه و تنها فرزند ابراهيم ـ عليه السلام ـ نبوده است. اين دو بيان تعارض آشكار با هم دارند و با هيچ توجيهي قابل جمع نيست.

2 . كتاب مقدس (عهد جديد) حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ را گاهي خدا و گاهي فرزند خدا و گاه هم انسان و بنده خدا معرفي مي‌كند:

«در ازل كلمه بود كلمه با خدا بود، كلمه خود خدا بود....»

«در ازل كلمه بود همه چيز به وسيله او هستي يافت و بدون او چيزي آفريده نشده است»

«من و پدر يك هستم»

«... اگر چه او از ازل داراي الوهيت بود ولي اين را غنيمت نشمرد كه برابري با خدا را به هر قيمتي حفظ كند.»  

مسيح بنده خدا:

برخلاف مطالبي كه گذشت گاهي عهد جديد مسيح ـ عليه السلام ـ را بنده خدا معرفي مي‌كند و مي‌گويد: (عيسي) پيامبري مانند ساير پيامبران است كه بر شريعت موسوي مهر تأييد مي‌زند.»

«... از اينكه صفتي كه شايسته خدا است، مانند نيكو به او نسبت داده شود خشمگين مي‌شود...»  

3 . عيسي ـ عليه السلام ـ پسر كيست؟

عهد جديد براي حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ چندين پدر درست نموده و مشخص هم نگرديده كه بالاخره حضرت عيسي فرزند كدام يك از آنها مي‌باشد!! گاهي مي‌گويد يوسف نجار پدر حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ است اين مطلب به طور آشكار يا به طور كنايه در چند مورد از عهد جديد آمده است:

«... يعقوب، يوسف، شوهر مريم را آورد كه عيسي مسيح از او متولد شد.»

«... و همه بر وي شهادت دادند و از سخنان فيض‌آميزي كه از دهانش صادر مي‌شد تعجب نموده گفتند مگر اين پسر يوسف نيست؟»  

«... آيا اين پسر نجار نمي‌باشد و آيا مادرش مريم نيست؟»

از اين موارد استفاده مي‌شود كه عيسي پسر يوسف نجار بوده است در عين حال مي‌گويند كه او از روح‌القدس بوجود آمده است: «مريم نامزد يوسف بود و قبل از آنكه با هم درآيند او را از روح‌القدس حامله يافتند....»

و در موارد ديگري از عهد جديد اسرار دارند كه عيسي ـ عليه السلام ـ پسر داود بوده است

«دو كور عقب او افتاد گفتند پسر داود به ما رحم كن»

«... خداوند تخت پدرش داود را بدو عطا خواهد فرمود.»

«... تمام آن گروه در حيرت افتاده گفتند آيا اين شخص پسر داود نيست.»

«... زن كنعانيه ويرا گفت خداوندا پسر داود بر ما رحم كن...»

و همچنين در انجيل لوقا وي را فرزند ناثان بن داود مي‌داند.

4 . آيا يحيي همان الياس است؟

در انجيل متي عيسي يحيي را چنين معرفي مي‌كند: «و اگر خواهيد قبول كنيد همان است الياس (ايليا) كه بايد بيايد، هر كه گوش شنوا دارد بشنود.»

اما در انجيل يوحنا يحيي خود انكار مي‌كند كه الياس باشد «آنگاه از او سؤال كردند پس چه؟ آيا تو الياس هستي؟ گفت نيستم»

5 . مدت مدفون ماندن حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ

در انجيل متي عيسي ـ عليه السلام ـ اعلام مي‌كند كه پس از مصلوب شدن سه شبانه‌روز در زمين مدفون خواهد ماند، همچنان كه يونس سه شبانه‌روز در شكم ماهي ماند پسر انسان نيز سه شبانه‌روز در شكم زمين خواهد بود.»

اما مواضع ديگر از انجيل مدت دفن او را از غروب جمعه تا قبل از سپيده دم يكشنبه يعني حداكثر يك روز و دو شب مي‌دانند.»

بنابراين تناقضات و موهومات كه در «عهدين»‌ وجود دارند بهترين دليل بر اينست كه محتواي اين كتاب الهام خداوند نبوده و ريشه در افكار و انديشه‌هاي بشري دارد كه براساس اميال و خواسته‌هاي خود نويسندگان نوشته شده و به خدا نسبت داده‌اند در حالي كه خداوند منزه از آن است كه جملات متناقض و متضاد بگويد، زيرا دو جمله كه نقيض هم‌اند هر دو كه نمي‌تواند صادق باشند در نتيجه يكي از آنها دروغ خواهد بود آيا مي‌توان به خداوند نسبت دروغ داد؟ بالاخره يا حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ خدا است و يا بنده خدا و نمي‌شود كه هم خدا باشد و هم بنده ي خدا.

بنابراين جا دارد كه علماي مسيحي و يهودي در كتاب مقدس (عهد جديد و عهد قديم) بيشتر دقت كنند و محتواي آن را مورد مطالعه دقيق و علمي قرار دهند كه آيا چنين كتابي كه حاوي تناقضات و موهومات بسياري مي‌باشد مي‌تواند باعث رستگاري و نجات بشر از انحرافات فكري و عملي باشد؟

براي مطالعه بيشتر به كتب ذيل مراجعه گردد:

1 . تاريخ جامع اديان، جان بي. ناس، ترجمه علي اصغر حكمت.

2 . دينهاي بزرگ، جوز گِئير، ايرج پزشك‌پناه. 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:54  توسط پدرآریوس  | 

آيا رساله‎هاي منسوب به پولس جعلي هستند ؟

 

آيا رسالههاي منسوب به پولس جعلي هستند ؟

 

اين سؤال در حقيقت ميگويد كه آيا نامههاي پولس در مسيحيت ميتواند اعتبار داشته باشد يا فاقد اعتباراند. اين مسئله از چند جهت قابل بررسي است:

جهت اول اگر پولس همين است كه مسيحيت او را معرّفي ميكند. چه در زمان بعد از مسيحي شدنش و چه قبل از آن درين صورت خود پولس در دين مسيحيت نبايد هيچ اعتباري داشته باشد تا چه رسد كه به نامههاي او اعتبار داده شود.

پولس از نظر ويل دورانت يك مرد هيجانپذير، ماجراجو و تخيلگرا بوده است و ميگويد او ميتوانست بيرحم باشد ولي نميتوانست پشيمان شود. پولس بنابر آنچه كه در اعمال رسولان ذكر گرديده يك يهودي متعصّب بوده و تا سر حدّ مرگ مسيحيان را آزار ميداده است. او هرگز حضرت عيسي ع را نديده است او در حالي كه در رأس دژخيمان يهودي قرار داشت مراسم سنگسار «استيفان» كه يكي از مسيحيان پاك و مقدس بود با رضايت او انجام گرفت و خودش در اين مراسم حضور داشته است و در همان زمان مسئول شكنجههاي كشنده بر جامعه مسيحيت بود، كليساها را ويران كرده و گستاخانه وارد خانههاي مردم شده و زنها و مردها را بيرون كشيده و به زندان ميبُرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:58  توسط پدرآریوس  | 

نسبت عمران پدر موسي و عمران پدر مريم

نسبت عمران پدر موسي و عمران پدر مريم چگونه است و آيا مريم مادر عيسي ـ عليه السّلام ـ از نسل بني اسرائيل است؟

براي پاسخ به سؤال فوق ذكر اين مقدمه لازم است كه اسرائيل لقب حضرت يعقوب مي باشد و به اولاد حضرت يعقوب «بني اسرائيل مي گويند: تعداد اولاد حضرت ابراهيم دوازده نفر بوده است و اين تعداد در قرآن هم ذكر شده است زيرا حضرت يوسف در خواب ديد كه «... يازده ستاره و خورشيد و ماه...» در برابرش سجده مي كنند و هنگامي كه پدر و مادر و برادران آن حضرت بعد از ساليان دراز براي ملاقات وي به مصر رفتند و در مقابل وي سجده كردند حضرت يوسف فرمود: «... اين تعبير خوابي است كه قبلاً ديدم...» بنابراين معلوم مي شود حضرت يوسف يازده نفر بوده اند يعني به شماره يازده ستاره اي كه در خواب ديده بودند و به اضافه خود حضرت دوازده نفر مي شوند. نام اين دوازده نفر كه در منابع اسلامي ذكر شده به ترتيب ذيل است: 1. روبيل. 2. شمعون. 3. لاوي. 4. يهود. 5. ريالون. 6. يشجر. 7. يوسف. 8. بنيامين. 9. دار 10. يقنالي. 11. حاد. 12. اشر. اين دوازده نفر هر كدام اولادي پيدا كردند و قبايل دوازده گانه بني اسرائيل فرزندان و اولاد همين دوازده برادر است و به نام آنها شناخته مي شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:52  توسط پدرآریوس  | 

کتاب مقدس

کتاب مقدس

● عهد عتیق

"اسپینوزاً فیلسوف معروف یهودی، مطالبی دربارهٔ عهد عتیق بیان میداردکه خلاصهٔ آن به شرح زیر است : «همه گمان تقریبی دارند که نویسندهٔ اسفار تورات موسی بوده است .» فریسیان «در این رأی اصرار زیاد دارند و مخالفین این گمان را خارج از مذهب می شمرند و به همین جهت» ابن عزرا «که تا حدودی آزاد فکر میکرد و اول کسی بود که به این خطا پی برد جرأت نکرد به طور صریح این مطلب را بیان کند، ولی من از توضیح این موضوع بیم ندارم .» آنگاه اسپینوزا شواهدی را که ابن عزرا نقل کرده ذکر میکند.

● عهد جدید

انجیل و رساله هایی که به مسیح و شاگردان مسیح نسبت داده میشود مورد اعتبار نیست زیرا فاقد سند تاریخی و متن کامل است . حوادث تاریخی و دخل و تصرف هایی که رخ داده آنها را خالی از دگرگونی و تحریف باقی نگذارده و نیز سبک این نوشتارها با سبک و اسلوب نوشتهٔ پیامبران تفاوت روشنی دارد . اسپینوزا مینویسد :" من معتقدم که استدلال های عمیق و طولانی پولس در رساله به رومیان و نیروی وحی متکی نیست و از حد استدلال های معمولی پا فراتر ننهاده است و همین طور راه و روش گفتار حواریون به گونهای که از رساله هایشان بر می آید به روشنی دلالت دارد که این نوشته ها از وحی و به لطف خداوند نیست بلکه افکار شخصی و معمولی نویسنده های آنهاست .

● آیا کتاب مقدس آسمانی و الهی است ؟

به طور کلی کتاب مقدسی که اکنون مورد قبول مسیحیان است اساسی ندارد و ساختگی است . شواهد ساختگی بودن کتاب مقدس بسیار است که برای نمونه به قسمتی از آنها اشاره میشود :

تناقضاتی که بین عهد جدید و عهد عتیق یا بین سایر رساله های آنها به چشم میخورد .

موهومات و خرافاتی که در سرتاسر کتاب مقدس مشاهده میشود از قبیل : «شراب خواری» انبیا و کشتی گرفتن «یعقوب» با خدا.

نقص کتاب مقدس از نظر«معارف الهی» و غیر آن ...وقتی در فصول مختلف آن دقت می شود می بینیم که میگوید : خدا راه می رود،خدا پشیمان می شود،علم خدا محدود و متناهی است و ...

اشتباهات تاریخی و غیر تاریخی

«فیایپس شاله» در مورد کتاب مقدس چنین گفته است : در هر حال، اینها آثار انسانی است و غیر ممکن است که این کتب گفتار خدا شمرده شود .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 12:48  توسط پدرآریوس  | 

چلیپا چیست؟

چلیپا چیست؟

 

به ادعای ارباب كلیساها، صلیب از روزگاران كهن و برای نخستین بار با قربانی شدن مسیح به خاطر بخشوده شدن گناهان مردم مظهر مسیحیت شده است.

صلیب یا چلیپا كه در اصل واژهای آرامی است، یكی از مقدس ترین نمادهای كیش مسیحیت است، به شكل دو خط متقاطع و معمولا عمود بر هم و نیز وسیله ای كمابیش به همین شكل كه سابقا برای شكنجه و اعدام مجرمین به كار میرفت. صلیب در كشورهای مسیحی زینت بخش كلیسا و دیرهاست و كشیشان در تعلیمات خود هنگام نیایش آن را سرچشمه لایزال و نیروی سعادتبخش این جهان میدانند.

به ادعای ارباب كلیساها، صلیب از روزگاران كهن و برای نخستین بار با قربانی شدن مسیح به خاطر بخشوده شدن گناهان مردم مظهر مسیحیت شده است. از سده ها پیش، چلیپا (صلیب) «پرچم مقدس» كلیسا بوده و مسیحیان به هنگام غسل تعمید آن را به گردن میآویختند. در حقیقت صلیب پیشینه ای بسیار كهن تر از مسیحیت دارد و به دوره های زندگی انسان مربوط میشود.

مطالعات باستانشناسی این حقیقت را اثبات میكند كه در جوامع ابتدایی، مردم به چلیپا چون مظهر آتش احترام میگذاشتند و علت آن هم این بود كه دو چوب را كه روی هم میگذاشتند و می ساییدند و با آن آتش می افروختند، شكل صلیب داشت. تصویر دایره ای خورشید كه پایان بخش شب و نویددهنده روز بود و همچون آتش روشن یبخش با صورت صلیب شبیه بود، انسان ابتدایی كه در پرتو تجربه خویش آتش را بازدارنده قهر طبیعت و نگاهدارنده او در برابر جانوران وحشی میدید، نشان آن را نیز دارای نیروی مافوق طبیعی و معجزه آسا تصور میكرد و بتدریج نماد صلیب به مظهر جادو و جلوه خدایی مبدل شد.

انسان ابتدایی برای حفظ جان خود در برابر ارواح خبیثه این نشان را روی ظروف، جامه و تزیینات زندگی خویش نقش میكرد. از این رو ظروفی مربوط به دوران مفرغ (۳۰۰۰ سال پ.م) به دست آمده كه روی آن نقش صلیب دیده میشود. در كشفیات باستانشناسی همچنین از سرزمین بین النهرین تصویر «شمشی ادد» شاه آشور (۸۲۴ ـ ۸۱۲ پ.م) پیدا شده كه بر سینه اش چلیپایی مانند صلیبی كه مسیحیان آن را مظهر مسیح میدانند، آویزان است. قرنها پیش بوداییان در سرزمین هند صلیب را گرامی میداشتند. اما به هر حال عامل عمدهای كه سبب شهرت صلیب شد، مصلوب كردن عیسی مسیح بود. در قرن دوم میلادی صلیب نماد ایمان مسیحی و در قرن چهارم میلادی به موجب منشور میلان (به موجب این فرمان كنستانتین امپراتور روم دین مسیحیت را در سراسر روم به مشروعیت شناخت) «صلیب واقعی ای» كه عیسی بر آن مصلوب شده بود، عنوان نماد پیروزی مسیحیت را یافت.

ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه در این مورد میگوید كه روز هفتم ایار عید پیدایش صلیب است كه در آسمان به ظهور رسید. عدهای از مسیحیان گویند كه در عهد كنستانتین كه مظفر و فاتح لقب دارد، در آسمان چیزی مانند صلیب از انار یا نور پیدا شده بود. به كنستانتین گفتند كه آن را علامت پرچم خود گرداند تا در جنگها پیروز شود و او نیز چنین كرد و بر سلاطین دیگر غالب شد و به این جهت كیش مسیحیت را پذیرفت و مادر خود «هیلانه» را به بیت المقدس برای یافتن چوب صلیب فرستاد، و او سه صلیب آورد كه با آزمایشی كه كردند، به دلیل این كه یكی از آنها مردهای را زنده كرد، صلیب واقعی تشخیص داده شد. عدهای دیگر گویند: چون عیسی را به دار آویختند، صلیبی كه به شكل دلفین است و اعراب آن را قعود گویند، این شكل جلو محل دار به ظهور رسید كه به ویژه قول نخستین رابطه صلیب را با آتش معین میكند. بعدها صلیب نشان شركت كنندگان در جنگهای صلیبی قرنهای ۱۱، ۱۲ و ۱۳ بود.

صلیب با هاله ای از مفاهیم مسیحی آن در ادب فارسی شهرت دارد. فردوسی میگوید:

بزد كوس و آورد بیرون صلیب / صلیبی بزرگ و سپاهی مهیب

علاوه بر این صلیب در فرهنگهای فارسی به معانی زیر نیز به كار رفته است:

داغی مر اشتران را بر شكل چلیپا و چهار ستاره و صورت یازدهم از صور ۱۹گانه شمالی فلكی كه آن را دُلفین نیز نامند و شكلی كه از تقاطع خط محور و خط استوا در فلك پدید آمد و آن را صلیب افلاك و صلیب اكبر نیز گویند.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 12:47  توسط پدرآریوس  | 

فرار حواریون در زمان مصلوب شدن حضرت عیسی (ع)

چرا حواريون عيسي در زمان مصلوب شدنش فرار كردند و هيچيك به دفاع از او برنخاستند؟

 

 

  مسيح دعوت خود را در ميان قوم يهود آغاز نمود، قوم لجوج و متعصبي كه پذيرش هيچ دعوت جديدي را نداشتند. اين وضعيت خاص، نشر دعوت جديد را با پيچيدگي و مشكل مواجه مي نمود. اين بود كه مسيح از ميان مردمِ عادي قوم خود، دوازده تن را به تعداد اسباط موسي، جهت ياري دين خدا برگزيد.اين افراد عبارت بودند از: پطرس و برادرش اندرياس، يعقوب ابن زبدي و يوحنّا برادرش، فيلپّوس، برتولما، ثوما، متّي (لاوي) شمعون قِنَعنِي غيور، لبيّ (ثديّ)، يعقوب بن حلفا و يهوداي اسخر يوطي.

چهره اي كه انجيل ها از حواريون ارائه مي نمايند، متفاوت است. گاه از آنها به عنوان رسولاني صديق و امين ياد مي كنند كه نهايت تلاش خود را در حمايت از مسيح به كار بسته اند؛ و (گاه) عنوان انسانهايي با ايماني ضعيف، نفهم و ترسو كه سرور خود مسيح را در لحظات بحراني گرفتاري، تنها گذاشته و منكر هرگونه شناخت و ارتباط با وي شده اند. اين تصاوير متضاد، هاله اي پيرامون شخصيت حواريون ايجاد نموده كه ما را در دست يابي به شخصيت حقيقي آنها دچار سردرگمي مي نمايد.

امّا قرآن، رسالت معرفي حواريون مسيح را به بهترين نحو، به انجام رسانده است. قرآن از حواريون به عنوان انسان هايي پاك ياد مي كند كه با عشق و ايمان به مسيح، به حمايت از دين خدا برخاسته و در اين باره ذره اي ترديد به خود راه نداده است. قرآن كه فضائل اخلاقي مسيح را در ياري رساندن دين خدا، مايه سرمشق همه ي انسانهاي با ايمان مي داند.

تصوير مثبت انجيل از حواريون:

انجيل ها نقل مي كنند كه چگونه مسيح دوازده حواري را نزد خود فرا خوانده و به آنها قدرتي بخشيده كه ارواح ناپاك را بيرون رانده و هر نوع بيماري را شفا بخشند. و در پايان همين بخش، نام آنها را متذكر شده است.

انجيل مي گويد مسيح، حواريون را جهت هدايت يهود به اطراف فرستاده و به آنها توصيه هايي درباره ي مأموريتشان مي كرده است. و به آنها مي گويد: «خوب توجه كنيد، من شما را مانند گوسفندان به ميان گرگ ها مي فرستم. شما بايد مثل مار هوشيار و مانند كبوتر، بي آزار باشيد. مواظب باشيد زيرا مردم شما را تحويل دادگاه ها خواهند داد، و شما را در كنپه ها تازيانه خواهند زد. و شما را به خاطر من پيش فرمانروايان و پادشاهان خواهند برد تا در برابر آنان و ملل بيگانه شهادت دهيد. امّا وقتي شما را دستگير مي كنند نگران نباشيد كه چه چيز و چطور بگوييد چون در همان وقت آنچه بايد بگوييد به شما داده خواهد شد، زيرا گوينده شما نيستيد بلكه روح پدر آسماني شما است كه در شما سخن مي گويد. برادر، برادر را و پدر، فرزند را تسليم مرگ خواهد نمود. فرزندان عليه والدين خود بر خواهند خاست و باعث كشتن آنها خواهند شد. همه مردم به خاطر نام من كه شما بر خود داريد از شما متنفر خواهند بود، امّا كسي كه تا آخر ثابت بماند نجات خواهد يافت.»

آنها انسانهاي امين و شجاعي هستند كه آنچه را محرمانه از مسيح مي شنوند مأموريت دارند كه با صداي بلند به ديگران برسانند. «آنچه را من در تاريكي به شما مي گويم، بايد در روز روشن اعلام كنيد، و آنچه را محرمانه مي شنويد، بايد در بام خانه ها با صداي بلند بگوييد.»

و از چنان جايگاهي در نزد مسيح برخوردارند كه بمنزله مادر و برادران وي مي باشند. «اينها مادر و برادران من هستند هر كه اراده ي پدر آسماني مرا انجام دهد، برادر من، خواهر من و مادر من است.» تنها حواريون اين شايستگي را يافته اند كه قدرت درك اسرار پادشاهي خدا به آنها ارزاني شود. «قدرت درك اسرار پادشاهي خدا به شما عطا شده، امّا به آنها عطا نشده است.»

از كلمات انجيل بر مي آيد كه پطرس محبوب ترين حواري در نزد مسيح بوده است: «و به تو مي گويم كه تو پطرس هستي و من بر اين صخره كليساي خود را بنا مي كنم و نيروهاي مرگ، هرگز بر آن چيره نخواهد شد. و كليدهاي پادشاهي آسماني را به تو مي دهم، آنچه را كه تو در زمين منع كني، در آسمان ممنوع خواهد شد. و هرچه را كه بر زمين جايز بداني در آسمان جايز دانسته خواهد شد.»

تصوير منفي انجيل از حواريون

تصاوير ديگري نيز از حواريون در انجيل آمده كه ما را در وجود آنهمه ايمان و صداقت و فداكاري آنان به شك مي اندازد. حواريون براساس چنين نگرشي، كساني هستند كه در شب دستگيري مسيح، با خيال راحت در خواب عميق فرو رفته و مسيح را در غم و اندوه تنها مي گذراند. و هنگام دستگيري مسيح، وي را ترك نموده و مي گريزند.

در فرازي از انجيل، پطرس كه گفته شد بنا به روايت انجيل، از برترين حواري مسيح بود، عيسي وي را شيطان ناميده و مانع راه خود دانسته و افكارش را غيرخدايي مي داند. همين پطرس. شخص ترسويي قلمداد شده كه هنگام دستگيري مسيح، از دور وي را همراهي ندارد، و جرأت ندارد كه در كنارش بماند؛ و سرانجام هرگونه ارتباط با مسيح را منكر و سوگند ياد مي كند هرگز مسيح را نمي شناخته است، و جالب اينكه در همين زمان پيشگويي مسيح را به ياد مي آورد كه به وي گفته بود: پيش از آنكه خروس بخواند تو سه بار خواهي گفت: كه مرا نمي شناسي.

قرآن و ارائه تصوير حقيقي حواريون

قرآن در ارائه تصوير حقيقي از حواريون، آنها را انسانهاي پاكي مي داند كه در دوران سخت دعوت مسيح، نداي ياري وي را اجابت و تمام تلاش خود را در دفاع از مسيح و دين الهي به كار بستند. آنها به واسطه ي شايستگي وجوديشان به مقام دريافت الهام از ناحيه پروردگار دست يافتند. قرآن، آنها را الگوي عملي براي مؤمنان دانسته و به انسانهاي با ايمان سفارش مي كند كه همچون حواريون، يارانِ خدا باشند. و اينكه آنها يك لحظه در راستگويي و صداقت مسيح شك نكرده اند.

با اين بيان روشن و بدون تعارض، چهره حقيقي حواريون، از پسِ پرده ي ابهام زمان خارج و آنها را به عنوان شخصيت هايي مؤمن و فداكار كه شايسته ي الگو بوده اند، پيش رويمان قرار مي دهد.

منابعي براي مطالعه بيشتر:

1. بحارالانوار، علامه مجلسي، ج 14، ص 272-282، چاپ بيروت.

2. منشور جاويد، جعفر سبحاني، ج 12، ص 384-400، مؤسسه امام صادق.

3. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازي، ج 2، ص 425-427، دارالكتب اسلامي.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:56  توسط پدرآریوس  | 

حواريون حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ

 

آيا حواريون حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ همانگونه هستند كه در رساله «اعمال رسولان» عهد جديد توصيف شدهاند؟

 

 

 چيزي كه مسلّم است اينست كه مسلمانان و مسيحيان هم در اينكه حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ داراي حواريون بوده است و هم در اينكه تعداد آنها دوازده نفر بوده اتفاق دارند. و حواريون كه از ماده ي «حَوَر» به معناي سفيدي خالص گرفته شده است معمولاً بر خواص اصحاب و ياران انبياء اطلاق ميشود. و آن طوري كه از امام رضا ـ عليه السلام ـ نقل شده است در وجه تسميه حواريون ميفرمايد: در نزد مردم (شايد مسيحيان مراد باشد) حواريون به خاطر اين حواريون ناميده شدهاند كه آنان لباسهاشان را با شستن از كثافات پاك نموده و سفيد ميكردهاند. و امّا در نزد ما علّت نامگذاري حواريون اينست كه آنان داراي نفوس پاك و خالص بوده و ديگران را هم با وعظ و تذكر از پليدي گناه پاك و خالص ميگرداندهاند.

اما اتّفاق مسلمانان و مسيحيان در عدد حواريون نيز از متون طرفين به دست ميآيد. در روايتي از امام رضا ـ عليه السلام ـ نقل شده است وقتي جاثليق از آن حضرت تعداد حواريون را ميپرسد در جواب ميفرمايد كه حواريون دوازده نفر بودند و افضل آنان «ألوقا» است.

و در كتب مختلف عهد جديد نيز از دوازده نفر حواري يا رسول و يا شاگرد حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ نام برده شده حتي در بعضي از اين كتابها به اسمهاي آنان نيز تصريح شده است مثلاً «لوقا» در اعمال رسولان اسامي آنان را چنين ذكر ميكند: پطرس، يوحنا، يعقوب، واندرياس، فيليپس، توما، برتولما، متي، يعقوب، شمعون يهودا، و يكي از شاگردان هم خودش بوده است، كه مجموعاً دوازده نفر ميشوند. البته اين حواريون را كه لوقا اسم برده است در زمان بعد از غيبت حضرت مسيح ميباشد.

در بين مسلمين، مسيحيان بنابر آنچه كه كتابهاي مقدس هر كدام اقتضاء دارد يك سلسله اختلافاتي نسبت به حواريون مشاهده ميشود پس لاجرم بايد از هر دو منظر اين مسئله مورد بررسي قرار بگيرد.

1. اعتقاد جامعه مسيحيت نسبت به حواريون: مسيحيان معمولاً حواريون را «شاگردان» مينامند و به حواريون كه شاگردان مسيح ـ عليه السلام ـ بودهاند و به همه مبلغين مسيحيت در قرن اول ميلادي عنوان رسول ميدهند. و بالاترين رسول در نزد مسيحيان بنابر آنچه از اناجيل نقل شده است «شمعون بن يونا است كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ به او لقب صخره يا پُطرس داده است آنجا كه گفته است «من بر روي اين صخره كليساي خود را بنا ميكنم» و مراد از كليسا در اينجا جامعه مسيحيت است ولو اينكه كليسا بر محل عبادت آنان نيز اطلاق ميشود. و لكن انجيل يوحنا در رابطه با يكي از رسولان كه اسم آن را اصلاً ذكر نكرده است، ميگويد حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ او را بيشتر از ساير رسولان (حواريون) دوست داشته است و او غير از پطرس است.

نظر و اعتقاد مسيحيت نسبت به حواريون از اضطراب و ضد و نقيضهاي متعددي برخوردار است. همين (پٌطرس) كه در رأس حواريون قرار دارد او بنابر آنچه كه انجيل نقل ميكند در يك روز (روزي كه حضرت مسيح دستگير شد) سربار حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ را انكار ميكند و ميگويد كه من از شاگردان او نيستم و او را نميشناسم و پيشگويي حضرت مسيح را هم در اين رابطه نقل كردهاند. از يك طرف لوقا در اعمال رسولان نه تنها رسولان و حواريون را بلكه همه شاگردان را با ايمان و پر از روحالقدس معرفي ميكند و از طرف ديگر سخناني را از حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ نسبت به آنان بيان كرده است كه با اين مطالب منافات دارند مثلاً حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ خطاب به شاگردانش ميگويد: اگر شما به اندازه ي دانه ي خردلي ايمان ميداشتيد ميتوانستيد به اين درخت توت بگوئيد «از ريشه در بيا و در دريا كاشته شو» از شما اطاعت ميكرد. همينطور در بين سخنان رسولان نيز متقاضيان روشن ديده ميشود. مثلاً يعقوب در نامهاي كه منسوب به اوست ميگويد: اي برادران چه فائده دارد اگر كسي بگويد من ايمان دارم ولي عمل او اين را اثبات نكند آيا ايمانش ميتواند او را نجات بخشد؟

اين سخنان يعقوب ايمان بدون عمل را مايه نجات انسان نميداند در حالي كه «پولس» در نامههاي خودش اصرار بر اين دارد كه ايمان بدون عملي با اتحاد در مسيح موجب سعادت و نجات انسان ميگردد و براي عمل به شريعت هيچ ارزشي قائل نيست او ميگويد: هيچ انساني در نظر خدا با انجام احكام شريعت نيك شمرده نميشود و كار شريعت اينست كه انسان گناه را بشناسد. خدا بدون در نظر گرفتن شريعت و فقط از راه ايمان به عيسي ـ عليه السلام ـ همه ايمان داران را نيك ميشمارد.

بنابراين حواريون و شاگرداني كه در عهد جديد تعريف شدهاند اولاً نميتوانند شايستگي ياري حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ و نيز صلاحيت بيان و تبليغ از براي دين آن حضرت را داشته باشند. و ثانياً رسالهها و آثار منسوب به آنها نيز نميتوانند از ارزش آسماني و الهي برخوردار بوده و مايه ي اعتقادات ناب و مورد تأييد خداوند و پيامبرش حضرت مسيح قرار بگيرند.

2. حواريون ازديدگاه قرآن و اسلام: در قرآن كه كتاب مسلمانان و كلام خداوند است مقام حواريون خيلي بالاتر از مبلّغ و رسول و امثال اينها ميباشد. اين قدر مسلّم است كه در قرآن كريم، حواريون بر اصحاب خاص حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ كه دوازده نفر بودهاند اطلاق شده است. و بر مبناي قرآني غير از آنان هيچ كس از امت حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ نميتواند اين عنوان را داشته باشد. بلكه بالاتر از آن بنابر آنچه در الميزان به ظاهر آيه شريفه كه ميفرمايد: «و به يادآور زماني را كه به حواريون وحي كرديم كه به من و به فرستادهام ايمان آورند گفتند ايمان آوردهايم و شاهد باش كه ما تسليميم.» استناد شده،‌ حواريون حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ هر كدام نبي بودهاند. علّامه ميگويد: اين ايماني كه در آيه شريفه از حواريون خواسته شده است ايمان بعد از ايمان ميباشد به دليل اينكه هم در همين آيه و هم در سوره ي آلعمران، حواريون بر اين ايمان و اسلامشان حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ را شاهد گرفتند. وقتي كه حضرت ـ عليه السلام ـ از بنياسرائيل احساس كفر ميكند و يقين پيدا ميكند كه دعوت او در آنان تأثيري نميگذارد ميفرمايد: «كيانند ياران من در حركت به سوي خدا؟ حواريون گفتند ما ياران دين خدا هستيم و به خداوند ايمان آورديم و تو گواه باش كه ما تسليم شدگانيم.» و مراد از اسلام و تسليم در اينجا اطاعت مطلق از حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ و تبعيت او ميباشد و لذا بعد از آن ميگويند «اي پروردگار ما، ما به آنچه نازل كردي ايمان آورديم و از پيامبر پيروي كرديم پس ما را در زمره ي گواهان بنويس.» علّامه طباطبايي براي هر كدام از ايمان و اسلام مراتب سهگانهاي را ذكر كرده و اين ايمان و اسلام حواريون كه در آيه شريفه ذكر شده است از آخرين مرتبه آنها است كه عبارت از تسليم مطلق نسبت به هر چيزي است كه خداوند از آنان بخواهد و غير از خلص مؤمنين قادر بر آن نميباشد.

در اعتقاد مسلمين بنابر آنچه كه دين اسلام اقتضاء ميكند حواريون حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ معيار حق در امت آن حضرت شمرده ميشوند. در اين رابطه روايتي از پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ توسط امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده است كه آن حضرت فرمود: «اي علي تو در امت من مثل عيسي بن مريم است، قوم عيسي بر سه فرقه تقسيم شدند فرقهاي مؤمنيني بودند كه حواريون حضرت عيسي باشند و فرقهاي او را دشمن داشته كه يهود باشد و فرقه سوم در او غلو كردند و از ايمان خارج شدند. و امت من هم زود است كه در رابطه با تو سه فرقه شوند... و شيعيان تو و دوستان شيعيان تو در بهشتاند و دشمنان تو و غاليان در تو در آتشاند.» در دين اسلام حواريون به عنوان اوصياء و جانشينان حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ مطرح است در اين رابطه در ذيل روايت مفصلي كه درباره حوادث مختلف از حضرت آدم ـ عليه السلام ـ تا خاتم ـ صلي الله عليه و آله ـ مطالبي بيان شده از ابيجعفر ـ عليه السلام ـ چنين نقل شده است: «... بعد از حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ دوازده نفر حواري بودند كه به عنوان اوصياء حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ ايمانشان را حفظ كرده و انجام وظيفه نمودند.»

پس بنابر معيارهاي اسلامي اين حواريوني كه در مسيحيت تعريف شدهاند حواريون واقعي حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ نميباشند و يا ممكن است كه در تعريف آنان تحريف صورت گرفته باشد و نيز اناجيل و نامههاي كه توسط رسولان نوشته شدهاند هيچ ربطي به حواريون واقعي حضرت مسيح ندارند بلكه كساني آنها را نوشته كه خودشان را از حواري، شاگردان و مبلغين حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ معرّفي كردهاند.

جهت اطلاعات بيشتر به منابع زير رجوع شود:

1. التوضيح في بيان حال الانجيل و المسيح، تأليف محمدحسين كاشفالغطاء.

2. كتاب مقدس مسيحيت، نوشته حسين توفيقي.

3. تاريخ جامع اديان، تأليف جان ناس ترجمه علياصغر حكمت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 18:25  توسط پدرآریوس  | 

پیروان حضرت عیسی(ع)

 

چه شد كه پيروان عيسي ـ عليه السّلام ـ با اينكه افراد ناشناس از اهالي جليل و يهوديه بودند ناگهان به شهرت جهاني رسيدند؟

 

 

 

شواهد تاريخي نشان مي دهد كه مسيحيت در سال هاي اوليه پيدايش به كندي رشد نموده و پيروانش در انزوا به سر مي بردند. چنين امري مولود شرايط وجودي و پيدايش دين مسيح بوده. از يك طرف مسيحيت در ميان قومي بوجود آمد كه زمينه سختي براي پذيرش دعوت عموماً و دعوت مسيح خصوصاً داشتند. چرا كه دين جديد درصدد تجربه عظمت بني اسرائيل نبود. از جانب ديگر دولت مشرك روم در قبال آن موضعي محدود كننده و آزار رساننده داشت. ولي دو ويژگي برتر مسيحيت نسبت به يهوديت، هموار شدن مسير پيشرفت آن را فراهم مي آورد؛ يكي اينكه مسيحيت برخلاف يهوديت، دين بسته اي نبود و براي به دست آوردن پيروان جديد تلاش مي نمود. و دوّم تأييد دين مسيح بر محبت و اخلاق بود كه آن را از جاذبه بيشتري برخوردار مي كرد. عليرغم اين خصيصه موانع جدي اي براي شهرت جهاني اين دين و پيروانش وجود داشت. اين موانع برخي به ذات و اصالت اين دين برمي گشتند كه دست برداشتن از آن، به منزله استحاله و تحريف اين دين بود. و برخي مربوط به اهداف و شرايط مورد پذيرش اين دين بود كه اغماض از آن، خلع يد نمودن دين از متن اجتماع بود. تغيير و تحول عميق در مسيحيت راه را براي برطرف نمودن اين موانع هموار نموده، به گو نه اي كه در دل مسيحيت اصيل، مسيحيت ديگري زاده شد.

مسيحيت اوليه و دوران انزوا

از آنجا كه دين مسيح در ناحيه جليل كه مركز يهود متعصب بود بوجود آمد و مخاطبين خود را يهوديان قرار داد، پيروان اوليه اش در انزوا بسر مي بردند. جوامع اوليه مسيحي فاقد سازمان مناسب و كارآمد بوده و اداره كنندگان آن متشكل از هيئت مشايخ (پرلبيترها) بودند. آنها تمام آداب و رسوم شريعت يهود را رعايت نموده و مرتباً جهت عبادت به همان معابد يهود مي رفتند. تنها چيزي كه آنها را از ساير يهود جدا مي ساخت، اعتقاد به پيامبري مسيح بود. پس از مدتي با ورود پولس رسول به جمع حواريون، تفرقه شديدي ميان آنها درباره ي اجراي دستورات شريعت موسي بوجود آمد. يعقوب به عنوان رهبر كليساي اورشليم و جمعي ديگر از حواريون برجسته مسيح، اعتقاد داشتند كه تنها ايمان به مسيح جهت رستگاري كافي نبوده و بايد احكام شريعت موسي به دقت اجرا شود. در مقابل پولس عقيده داشت كه صرف ايمان به مسيح جهت رستگاري كافي است. پولس با تأسي جستن از افكار و عقايد رومي و يوناني، تأثيرات عميقي در مسيحيت ايجاد نمود. به طوري كه به عنوان مؤسس دوم دين مسيح شهرت يافت. سرانجام پولس بر دسته اول چيره شده و توانست افكار خود را در ميان ملتها گسترش دهد. با نشر اين افكار، زمينه مساعد شهرت جهاني مسيحيت فراهم آمد.

دوران شهرت

شهرت دين مسيح و پيروان آن، معلول عوامل چندي است كه مهمترين آن عبارتند از:

الف. هماهنگي آيين مسيح با عقايد مشركان: گفته شد كه پولس، تغييرات عمده اي را در مسيحيت بوجود آورد. اين تحولات باعث شد كه نگرش و اعتقادات مسيحيت، به باورهاي مشركين نزديك شده و به اين وسيله امتهاي غير مسيح، جهت پذيرش آن آمادگي بيشتري پيدا كنند.

به اين ترتيب انسان هاي بيشماري كه در جوامع غير يهودي به دين مسيح گرايش مي يافتند، چون با ديني مواجه مي شدند كه دربردارنده ي افكاري بود كه قبلاً با آن انس يافته بودند، نمي توانستند به حقيقت ماهوي اين دين برسند. و مسيحيت رفته رفته چنان فرهنگ شرك را در خود جذب نمود كه ماهيت واقعي خود را از دست داد.

ب. دولتي شدن كليسا: تغيير و تحولاتي كه در دين مسيح ايجاد شد راه را براي پذيرش آن از طرف دولت روم هموار نمود. تا پيش از اين حاكمان رومي، مسيحيت را در مقابل خود ديده و به تعقيب و آزار مسيحيان مي پرداختند. ولي پس از اين تغييرات، دولت روم دليلي براي برخورد با آن نمي ديد. و مي توانست آن را به بزرگترين پشتيبان خود بدل سازد، به همين دليل قسطنطنيه در سال 313 م. آن را مورد پذيرش قرار داده و به گونه اي از آن جانبداري نمود كه توانست آن را تحت نفوذ خود درآورد. پس از آن كليساي شهر رم از آنچنان شهرتي برخوردار شد كه اسقف آن از لقب اختصاصي «پاپ» برخوردار شد. موقعيت جديد دين مسيح موجب شد كه اين دين تشكيلات و سازماني كارآمد يافته و تحت حمايت متألهان بانفوذ مسيحي قرار گيرد.

اين امر موجب شد كه دين مسيح از نظر اعتقادي كاملاً دگرگون شود. تا قبل از آن مسيحيت تعاليم اخلاقي انجيل را وسيله اي براي تغيير رفتار بشر در اين جهان مي دانست، ولي پس از رسميت يافتن، آن را اصولي براي زندگي در جهان ديگر دانست. به همين دليل هر چند مسيحيت از انزواي اوليه خارج شده و پيروانش به شهرت رسيدند، تعاليم مسيح از واقعيت هاي اجتماعي دور شده و تأثير عملي خود را به ميزان قابل توجهي از دست دادند. و با چنين دگرگوني عميقي بود كه قسطنطنيه توانست بدون اينكه تعاليم عيسي را در امور سياسي رعايت نمايد، آن را حافظ دولت روم نمايد. و به اين ترتيب مسيحيت پس از رسمي شدن نشان آبرويي براي كساني شد كه در پي پيشرفت دنيوي هستند.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 23:11  توسط پدرآریوس  | 

داستانحضرت عیسی (ع)

عيسي ـ عليه السّلام ـ پس از تولد مدتي گمنام بود و به ديده ها ديده نشد داستان او در تاريخ چگونه است و از كجا آغاز دعوت كرد؟

  براي پاسخ به اين سؤال مي توان از دو منبع استفاده كرد:

نخست منابع مسيحي كه عمدتاً اناجيل هستند و چون اناجيل، از نظر زمان نگارش، بعد از حيات زميني مسيح ـ عليه السّلام ـ به رشته ي تحرير درآمده اند، و نيز بخاطر وجود تناقضات فراوان در آنها، بطوري كه برخي از آزاد انديشان مسيحي در مورد موجوديت خارجي حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ به ورطه ي ترديد افتاده اند، فلذا نمي توانند منبع متقن علمي براي بيان تاريخ زندگي آن حضرت بشمار آيند.

ولي با اين همه آنچه درباره ي آن حضرت ذكر شده است چنين است:

حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ در دوره ي حكومت هيرودس بزرگ، در بيت لحم متولد شده است. بعد از جريان تولد و ماجراهاي هم زمان با آن، دوران رشد و نموش را در شهر كوچك ناصره گذرانده است. اما در مورد اينكه آيا حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ تحت نوعي تربيت ديني پرورش يافته است يا خير؟ و نيز اينكه آيا حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ جزو گروه ديني خاصي در يهوديت بوده يا خير؟ مطلبي در اناجيل چهارگانه وجود ندارد. زمان بعثت آن حضرت را چند سال قبل از عروجش (وفاتش) تقريباً بين سالهاي 27 و 29 ميلادي تخمين زده اند و گفته اند در اين سالها جذب موعظه هاي يحيي تعميد دهنده شده يحيي هم حضرت را در رودخانه ي اردن تعميد داد و بدين وسيله رسالت او آغاز شد. و در مورد محدوده ي تبليغي او، چنين نوشته اند كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ زماني را در سلك و مشي خاص، اطراف جليل و فلسطين شمالي سپري كرد و در آنجا به سبب تعاليم و شفابخشي هايش معروف شده بود.

منبع دومي كه مي توان از آن استفاده كرد، قرآن و روايات اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ است كه به دليل خدشه ناپذير بودن قرآن و روايات متواتر و صحيح منابع خوبي براي مطالعه ي زندگي حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ بشمار مي آيند. حال به ذكر برخي از آنها مي پردازيم. در روايتي از امام رضا ـ عليه السّلام ـ تاريخ ولادت حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ شب بيست و پنجم ماه ذي القعدة الحرام بيان شده است. و در روايتي ديگر از امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در مورد محل تولد آن حضرت چنين آمده است: «حضرت مريم (س) هنگامي كه زمان ولادت حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ فرا رسيد براي وضع حمل از دمشق خارج شد تا به كربلا رسيد و در موضع قبر امام حسين ـ عليه السّلام ـ وضع حمل كرد» در حديث ديگري از امام باقر ـ عليه السّلام ـ بيت المقدس بعنوان مكان آغاز بعثت حضرت مسيح معرفي شده است. امام صادق ـ عليه السّلام ـ نيز در جواب سؤال شخصي چنين فرموده است: حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ هنگامي كه در قنداق بود از طرف خداوند به مقام نبوت رسيد و در نتيجه حجت خداوند بود اما هنوز به مقام رسالت مبعوث نشده بود، آيا نشنيده اي اين آيه ي قرآن كريم را (اني عبدالله آتاني الكتاب و جعلني نبياً...)از آن هنگام كه در آغوش مادر سخن گفت همچنان آيتي براي مردم و رحمتي از جانب خداوند متعال بر حضرت مريم (س) بود تا دو سالگي كه در اين مدت حجت خداوند بر مردم حضرت زكريا ـ عليه السّلام ـ بود (هنگامي كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به دو سالگي رسيد) حضرت زكريا ـ عليه السّلام ـ از دنيا رحلت فرمودند و بعد از او فرزندش حضرت يحيي در سن طفوليت به مقام رسالت مبعوث شد، آيا شنيده اي اين آيه ي قرآن كريم را كه (يا يحيي خذ الكتاب بقوة‌و آتيناه الحكم صبيا) و همچنان حضرت يحيي ـ عليه السّلام ـ حجت خداوند بود بر مردم تا زماني كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به سن هفت سالگي رسيد، هنگامي كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ هفت ساله شد به دستور خداوند حجت خداوند بر حضرت يحيي ـ عليه السّلام ـ و مردم شد. حضرت مسيح بعد از آنكه به مقام رسالت مبعوث شد پيوسته در بيت المقدس زندگي مي كرد تا سن دوازده سالگي، در اين زمان بود كه هردوس ملك از دنيا رفت و حضرت مسيح به همراه مادرش به شام برگشت و در منطقه ي جبل الخليل در روستايي به نام ناصره سكني گزيد و همچنان در آنجا تا سن سي سالگيش كه از طرف خداوند مأمور شد براي تبليغ به طرف بيت المقدس برگردد. در آنجا مانده بودند با توجه به مطالب فوق روشن مي شود كه، اين سخن كه آن حضرت مدتي به چشم ديده نشده و... مباني تاريخي ندارد، نه در منابع اسلامي و نه در منابع مسيحي، همچنين بايد گفت بر اساس هر دو منبع حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ مدتي در ناصره و بيت المقدس بوده است هر چند در ساير مطالب بين دو منبع مسيحي و اسلامي توافق وجود ندارد.

منابع براي مطالعه ي بيشتر:

1. ترجمه ي الميزان ، ج 3،‌ذيل آيات 42 تا 60،‌سوره ي آل عمران.

2. تحقيقي در دين مسيح، جلال الدين آشتياني.

3. تاريخ جامع اديان، جان . بي . ناس.

 

منبع: http://www.kelisavamasjed.parsiblog.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 5:34  توسط پدرآریوس  | 

مسلمانان و کتب آسمانی

چرا مسلمانان كه به همه انبياء و كتابهاى آسمانى معتقدند انجيل فعلى را معتبرنمى دانند ؟

 

در كـتـابـهـاى انجيل كه مسيحيان آنرا ( عهد جديد ) مي نامند اغلاط بيشمار است بذكرچند غلط اكـتـفا مى كنيم تا خوانندگان بدانند اين كتب الهى نيست و نويسندگان انجيل ( متى و لوقا و غيره ) در آيات تورات و كتب انبياء دقت نمى كردند يا ازآنها آگاهى كامل نداشتند .

1 - در انـجـيـل مـتـى بـاب 27 گـويد :

چون يهوداى اسخريوطى سى پاره نقره گرفت تا مسيح عليه السلام را تسليم يهود كند ودانست مى خواهند او را بدار آويزند پشيمان شد و آن پول را برد و در هيكل انداخت و بازگشت و روساى كهنه با آن پول مزرعه كوزه گرى را خريدند براى قبرستان غربا . و در ( 27 : 9 ) گـويـد : آنـگـاه كـامـل گرديد آنچه بوساطت ارمياه پيغمبر گفته شده بود كه مـى گـفـت پـس آن سـى پاره نقره بهاى آن شخص قيمت كرده شده را كه بعضى از بنى اسرائيل قيمت نمودندبگرفتند و آنها را در عوض مزرعه كوزه گر دادند  .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 8:52  توسط پدرآریوس  | 

اسلام و مسیحیت

چرا از دين حضرت عيسي (ع) هميشه از صلح و دوستي ياد كرده‏اند، ولي هر جايي كه اسم اسلام مي‏آيد، به دنبالش شمشير و جنگ وجود دارد، در صورتي كه در دين ما بيش‏تر از صلح و دوستي ياد شده است؟

 

در ابتدا بيان اين مطلب بايسته است كه اديان الهي در مسائل مهمي مانند صلح و جنگ، تفاوت ندارد، بدين معنا كه دين مسيحيت مردم را به صلح و صفا فرا خوانده باشد و اسلام به خشونت تفاوت هايي كه در اديان الهي وجود دارد، ريشه در شرايط زمان و ميزان رشد فكري انسان‏ها دارد، همان گونه كه در سيره معصومان (ع) شرايط زمان و مكان تاثير گذار مي‏باشد، پيامبر (ص) در يك مقطع زماني با دشمنان صلح مي‏كند و در مقطع زماني ديگر به دفاع و جهاد مي‏پردازد. برخي از امامان ما قيام و برخي ديگر صلح مي‏كنند.

    بر اين اساس معرفي اسلام به عنوان دين شمشير و خشونت غالباً جنبه تبليغاتي داشته و اتهامي است نسبت به آن روا داشته شده است.

    به نظر مي‏رسد عوامل زير در متهم نمودن اسلام به خشونت مؤثر بوده‏اند:

    1 - سياست اسلام ستيزي دشمنان

    يكي از علل عمده معرفي شدن اسلام به عنوان دين خشونت، سياست‏هاي استكبار جهاني عليه اسلام و مسلمانان است، استعمار ستيزي دين اسلام و روحيه استقلال‏طلبي مسلمانان و الهام گرفتن از آيات جهاد در قرآن، منافع استعمار را به خطر انداخته و همين موجب شد كه آن‏ها در صدد مقابله با آن بر آيند، بهترين راه را در مبارزه با ريشه اين احساس  و انگيزه در مسلمانان ديده‏اند و آن هدف گرفتن آيات جهاد و سيره پيامبر (ص) بوده است، به همين خاطر آن‏ها اسلام را خشونت گرا معرفي مي‏نمايند.

    اين در حالي است كه جنگ افروزان غرب ركورد دار خشونت در جهان هستند، در جنگ جهاني اوّل و دوم حدود 63 ميليون انسان كشته شدند، اين كشتار را آناني به وجود آوردند كه اسلام و مسلمانان را به خشونت معرفي كرده و از طرفداران دين مسيح هستند جالب آن كه در هر دو جبهه فقط خود شان بوده‏اند يا ميدان اصلي جنگ ميان خود آن‏ها بوده آيا قتل عام صد هزار انسان در كوبا، ويتنام و افغانستان از سوي همان‏ها به وجود نيامده است كه امروزه ناقوس صلح جويي تساهل صدا در مي‏آورند در گذشته تاريخ وضع آنان فاجعه بارتر بوده است، آنان بودند كه جنگ‏هاي صليبي را به وجود آورده و تا توانستند مسلمانان را كشتند.

    گوستاولوبون مسيحي از قول روبرت راهب كه خود در جنگ حضور داشت گزارش مي‏دهد: "لشكر ما (صليبي‏ها) در گذرگاه‏ها، ميدن‏ها و پشت بام‏ها، در حركت بودند و مثل شير ماده‏اي كه بچه‏اش را ربوده باشد، از قتل عام لذت مي‏بردند، اطفال را پاره پاره مي‏كدند و جوانان و پيرها را در يك رديف از دم شمشير مي‏گذراندند و چندين نفر را در يك ريسمان به دار مي‏آويختند".

    گوستا ولوبون در خصوص رفتار مسلمانان با مسيحيان مي‏نويسد: "صلاح الدين سردار فاتح مسلمانان به عيسويان بيت المقدس عفو عمومي داد و براي فليپ، و "ريشار"  در ايام بيماري از انواع اغذيه و ادويه مقوي مي‏فرستاد"

    بعد از جنگ‏هاي صليبي در اسپانيا مسلمانان را قتل عام كردند و با قي مانده را به دريا ريختند كه اين يكي از مظاهر نسل كشي است در زمان حاضر مي بينيم كه به نسل كشي مسلمانان در بالكان رو آوردند و ده‏ها هزار مسلمان بيگناه بوسني را كشتند نيز همان‏ها امروزه مدام فلسطينيان مظلوم را به خاك و خون مي‏كشانند.

    بنابر اين كاملاً روشن و آشكار است كه جنايت‏ها و كشتار مسلمانان توسط مسيحيان و يا حتي كشتار خودشان بسيار بيشتر از مسلمانان بوده است، اما متأسفانه با ابزار تبليغاتي گسترده‏اي كه دارند، اين امر را وارونه جلوه مي‏دهند.

    2 - جنگ‏ها در حوزه تاريخ اسلام

    يكي از عوامل مهم كه زمينه اتهام خشونت گرايي اسلام را فراهم نمود، جنگ هايي بود كه در حوزه تاريخ اسلام شكل گرفتند آن جنگ‏هايي كه در زمان پيامبر(ص) به وجود آمده بود، جنبه دفاعي داشت و از هدف متعالي حمايت از مستضعفان بهره‏مند بود و حال اگر در دوره برخي از سلسله‏هاي ستمگر با نام اسلام، جنگ‏هاي ظالمانه را بر راه انداختند، اين كار منحصر به آنان نيست، در همه كشورها در طول تاريخ كم و بيش چنين اتفاقي وجود دارد ميان پيروان ديگر اديان بسيار اتفاق افتاده است كه بر خلاف آموزه‏هاي ديني خود، به خونريزي رو آورده‏اند، بنابر اين اگر پادشاهي با انگيزه مادي و با نام اسلام به خشونت رو آورده باشد و نبايد اين كار را به نام اسلام تمام كرد، همان گونه كه تاريخ يهود و مسيحيت شاهد جنگ‏ها و خشونت‏ها بوده است اما اين خشونت‏ها به گونه‏اي تفسير و توجيه شده است كه گويا اصلاً اتفاقي نيافتاده است: افكار عمومي نيز به آن‏ها توجه ندارد و آن را ناديده مي‏گيرد.

    3 - عدم معرفي ابعاد اسلام

    يكي از عوامل بسيار مؤثر در متهم ساختن اسلام به عنوان دين خشونت، عدم معرفي ابعاد و جامعيت اسلام است، اسلام همان گونه كه آيات جهاد، دفاع و جنگ دارد، آيات صلح و زندگي مسالمت‏آميز نيز دارد، اگر آيات صلح قرآن بيشتر از آيات جهاد آن نباشد كمتر نخواهد بود، متأسفانه آن چه كه بدان پرداخته شده، بُعد جهاد و جنگ اسلام بوده، معرفي بُعد صلح اسلام بسيار كم رنگ مي‏باشد و عامل گسترش اسلام را جنگ‏ها مي‏دانند!

    در حالي كه اين تفكر به وسيله حتي برخي از متفكران با انصاف غربي رد شده است.

    گوستاولوبون مي‏نويسد: زور شمشير موجب پيشرفت قرآن نشده، زيرا رسم اعراب (مسلمانان) اين بود كه هر كجا را فتح مي‏كردند، مردم آن جا را در دين خود آزاد مي‏گذاردند، اين كه مردم مسيحي از دين خود دست بر مي‏داشتند و به دين اسلام مي‏گرويدندو زبان عرب را به جاي زبان مادري خود بر مي‏گزيدند،  بدان علت بود كه عدل و دادي كه از عرب‏هاي فاتح مي‏ديدند، از زمامداران پيشين خود نديده بودند."

    در قرآن از پيامبر اسلام (ص)  به عنوان پيامبر صلح و صفا ياد شده است.(4)

    در برخي از روايات از اسلام به عنوان دين سهله (آسانگير) تعبير شده است.

    در مقابل همه اين برخوردهاي منفي در مورد اسلام، در دين مسيحيت بر عكس دين اسلام تبليغ مي‏شود، بدين معنا كه دستورها و آموزه‏هاي صلح آن بسيار پر رنگ جلوه داده شده است حتي به شعار رو آوردند  كه دين مسيح، پيام آور صلح و صفا است، مسيحيان در معرفي دين مسيح به عنوان "دين صلح گرا" موفق بوده‏اند  از سوي ديگر دين تحريف شده مسيحيت با منافع استكبار تضاد نداشت و اين امر موجب شد كه استكبار عليه دين مسيح تبليغات انجام نداده و گاهي از آن دفاع نمايد، حال آن كه دين مسيح همان گونه كه آموزه‏ها و برنامه‏هاي صلح‏آميز دارد، برنامه‏هاي جهاد و ستم ستيزي نيز دارد. اصولاً ديني كه برنامه دفاع و مقابله با دشمنان نداشته باشد و در رفع ستم از جهانيان سخني نداشته باشد، دين ناقصي است.

    4 - قيام‏ها

    قيام هايي كه آزادي خواهان و مصلحان انجام دادند، نيز در اتمام اسلام به خشونت مؤثر بوده‏اند قيام‏هاي كه شيعيان در طول تاريخ عليه حاكمان ستمگر انجام دادند و قيام‏هاي كه امروزه مسلمانان به منظور دفاع از جان، مال و سرزمين خويش انجام مي‏دهند. 

    اين دسته از قيام‏ها زمينه تبليغ دشمن را فراهم نموده و دشمن مسلمانان به ويژه شيعيان را خشونت گرا معرفي نموده، حال آن كه در تاريخ مسيحيت نهضت‏هاي اصلاحي و انقلاب‏هاي آزادي بخش شكل نگرفته‏اند و يا خيلي كم رنگ است.

    5 - عملكرد برخي از مسلمانان تندرو

    متأسفانه عملكرد برخي از مسلمانان موجب شده است برخي اسلام را به عنوان دين خشونت بشناسند، عملكرد گروه هايي مانند طالبان و يا برخي از مسلمانان تندرو، فضاي جامعه امروزه را آلوده كرده است، همان گونه كه در طول تاريخ گروه‏ها و افراد افراطي بودند كه از برنامه‏هاي اسلام، برداشت‏هاي غير منطقي نموده و باور داشتند كه تنها راه گسترش دين و آموزه‏هاي آن، بهره‏گيري از اهرم فشار و جنگ است. البته در همين جا نيز مي‏توان دست‏هاي پنهان را براي به وجود آوردن اين گروه‏ها در داخل اسلام و ايجاد فرقه‏هاي مذهبي مانند وهابيت و بهائيت ناديده گرفت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 1:19  توسط پدرآریوس  | 

سرعت افزايش روي آوردن به اسلام در سياهان آمريكا

به گفته امامان جماعت و كارشناسان، اسلام در ميان آفريقايي‌الاصل‌هاي آمريكا كه آنان نيز از افزايش سختگيري بر مسلمانان پس از 11 سپتامبر بوده‌اند، به سرعت در حال افزايش است.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب» به نقل از «رويترز»، افرادي كه جزو جامعه سياهان بوده و به اسلام گرويده‌اند، مجذوب قواعد و نظم و عبادت و نماز خواندن، تأكيد بر تسليم به خدا و همبستگي و همدلي با مردمي كه تحت ظلم و جور هستند، شده‌اند.

عده‌اي از سياهان نسبت به هشدارهاي دولت آمريكا درباره ظهور دشمنان جديد پس از حملات 2001 مشكوكند، چراكه اين تفكرات باعث ايجاد خاطرات بدي براي آنهاست؛ روندي كه باعث اهريمن نشان دادن رهبراني مانند «مارتين لوتركينگ» و «مالكوم ايكس» شد.

در نتيجه، اين عده تمايل دارند كه به اسلام به عنوان يك جانشين مشروع براي مسيحيت اين اكثريت سياهان آمريكا نگاه كنند.
«لارنس ماميا»، استاد اديان دانشكده واسار و معرف اسلام در ميان سياهان آمريكا مي‌گويد: اين دين يكي از پوياترين و پرسرعت‌ترين دين‌هاي در حال افزايش آمريكاست».

او ادامه داد: حدود دو ميليون مسلمان سياه در آمريكا زندگي مي‌كنند كه البته اين آمار دقيق نيست. وي اضافه كرد: «مقامات آمريكا اين روند را يك «تهديد» نمي‌دانند، چراكه تعداد فعلا كم است، اما زماني كه جنگ عليه ترور تمام شده و تصورهاي منفي پاك شود، اين گسترش ادامه خواهد داشت».

«آمنه مك كلود»‌، استاد مطالعات اديان در دانشگاه «دپل» شيكاگو، مي‌گويد: آمريكايي‌هاي سياه، نوعا مساجدي جداي از ديگر مهاجران دارند، اما امام جماعت‌‌هاي آتلانتا كه مركز آمريكايي سياهان مسلمان است، مي‌گويند كه آنان كمتر از مسلمانان خاورميانه و شبه قاره هند مورد توجه و كنترل هستند.

بسياري از سياهان در دوره آزادي‌ها و حقوق مدني و زماني كه «مالكوم ايكس» به محبوبيت ملل اسلامي كمك زيادي كرده و افرادي مانند «محمدعلي كلي» را به خود جذب كرد، به اسلام گرويدند. اسلام هنوز هم سياهان معروف را به خوئ جلب مي‌كند. در مراسم نماز جمعه در مسجدي در گوشه خيابان يكي از حومه‌هاي قديمي شهر، مي‌توان قدرت تاريخ اسلام در آمريكا براي سياهان را ديد.

«نديم علي»، امام جمعه داستان‌هايي را از بردگاني مي‌گويد كه از آفريقا به اينجا آورده شده و در برابر مالكان خود، سعي مي‌كردند كه همه اعتقاداتشان را حفظ كنند.

او مي‌گويد: اگر بردگان در آن شرايط ايمان خود را نگه داشتند، پس همه بايد از آنان پيروي كنند.
وي پس از مراسم در گفت‌وگويي اظهار داشت: «شما از مردمي سخن مي‌گوييد كه از ريشه‌هاي خود جدا شده‌اند و اسلام بار ديگر آنان را با آفريقا و ديگر نقاط جهان پيوند داده است».

اين مسجد، رابطه مستقيمي با تاريخ سياهان دارد و به دست «رب براون» از اعضاي گروه پلنگ‌هاي سياه در دهه 60 ساخته شد. براون در دهه 70 در زندان مسلمان شده و نامش را به «جميل الامين» تغيير داد.
اين مسجد آموزش مي‌دهد كه اختلافي بين شيعيان و سنيان نيست و مردم را به كار و دوري از ارتكاب جرم و مواد مخدر و پايبندي به خانواده تشويق مي‌كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 1:18  توسط پدرآریوس  | 

مغایرتهای بین اسلام و مسیحیت

بين اسلام و مسيحيت چه مغايرت هايي است؟

 

بين اسلام و مسيحيت، هم در مسائل اعتقادي و اصول دين و هم در زمينة دستور عمل زندگي و فروع دين، تفاوت هاي اساسي وجود دارد كه بيان كامل و جامع اين تفاوت ها فرصتي بيش از فرصت نامه نگاري را مي طلبد. اينك به گونه اي گذرا به برخي از تفاوت ها اشاره مي كنيم:

أ‌) اعتقادات و باورها:

اگر چه در اعتقاد به خدا، معاد و نبوت عامه، بين مسلمانان و مسيحيان وحدت عقيده وجود دارد، ليكن در برخي از ديگر امور اعتقادي اختلافاتي موجود است، از جمله:

1ـ تثليث: مسيحيان به تثليث و سه مقام الوهي (اب، ابن، روح القدس) اعتقاد دارند كه اسلام آن را نادرست مي داند. اعتقاد به تثليث يكي از چالش هاي عقيدتي در فلسفه اسكولاستيك مسيحيت مي باشد. آنان مي گويند ما در عين پذيرش خداي يگانه، تثليث را قبول داريم. از اين كه در توجيه آن ناتوان شده اند مي گويند:

"با گذشت زمان و در طول تاريخ كليسا مسيحيان به اين نتيجه رسيدند كه طبيعت سه گانه خدا يك راز است و نمي توان آن را با تعابير بشري دنبال كرد".

2ـ كتاب مقدس: كتاب مقدس كه مجموعه اي است از كتاب هاي عهد عتيق و عهد جديد، مسيحيان به آن معتقدند و مي گويند: خداوند كتاب هاي مقدس را توسط مؤلفان بشري نوشته است، امّا مسلمانان به اين كتاب ها عقيده اي ندارند و بسياري از مندرجات آن را نادرست، خرافاتي، ضد عقل، ضد علم و تحريف شده مي دانند.

3ـ عيسي و تجسم وحي الهي: به باور مسيحيان، عيسي كتاب وحي شده نياورده، بلكه خودش تجسم وحي الهي است كه مسلمانان قبول ندارند.

4ـ فديه و گناه اوليه: مسيحيان مي گويند: به واسطة گناه حضرت آدم در بهشت، اين گناه بر همه فرزندان او نوشته و ثبت شده است. به جهت گناه ذاتي بشر، عيسي(ع) خود را فدا كرد و به صليب كشيده شد تا كفاره گناهان بشر بشود و اين سخن مورد قبول مسلمانان نيست.

5ـ عشاي رباني و نان و شراب: مي گويند عيسي مسيح در شام آخر به حواريون نان و شراب داد. نان جسد عيسي است و شراب خون عيسي. مسيحيان در مورد مراسم عشاي رباني اعتقاد دارند نان و شرابي را كه پدر روحاني به دهان مسيحي مي گذارد، به جسم و خون عيسي تبديل مي گردد.

6ـ اعتقاد به پيامبري محمد بن عبدالله(ص): (پيامبر اسلام) و خاتميت حضرت كه از جمله باورهاي مسلمانان است، امّا مسيحيان آن را نمي پذيرند.

7ـ اعتقاد به اين كه قرآن كتاب آسماني است: اين سخن را اكثر مسيحيان قبول ندارند.

ب‌) احكام و دستور عمل زندگي:

مسيحيان به مقتضاي متون مقدسشان مي بايست پيرو احكام و شريعت حضرت موسي(ع) باشند. در اين صورت تفاوت در احكام دو شريعت نسبت به مشتركات اندك است، امّا مسيحيان خود را ملزم به رعايت آن نمي دانند كه با اين وجود بين دو دين اسلام و مسيحيت اختلاف بسياري وجود دارد.

احكام آنان در آيين هاي هفت گانه: غسل تعميد، قرباني، اعتراف به گناه، تناول يا عشاي رباني، ازدواج و مسح روغن مقدس خلاصه مي شود. در حالي كه دامنة شريعت در اسلام بسيار گسترده و فراگير و در همة پهنة زندگي آدمي است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 0:28  توسط پدرآریوس  | 

دلايل تحريف مسيحيت و برتري اسلام

دلايل تحريف مسيحيت و برتري اسلام چيست؟

 

 

  در بحث از تحريف مسيحيت لازم است به چند نكته اشاره شود:

 

 1. كتاب مقدس مسيحيان دو بخش دارد، «عهد جديد» و «عهد عتيق». علت اين نامگذاري آن است كه مسيحيان معتقدند: خدا با انسان دو پيمان بسته است، يكي پيمان كهن، به وسيله‌ي پيامبران پيش از عيسي مسيح؛ و ديگري پيمان نو، توسط خداي متجلي يعني عيسي مسيح.

 

 در حقيقت عهد عتيق كتاب آسماني يهوديان است كه مسيحيان براي آن احترام قائل شده و آن را در آغاز كتاب خود قرار داده‌اند.163

 

 2. طبق نص صريح قرآن مجيد، انجيل حقيقي بر حضرت عيسي(ع) نازل و به او عطا شده است. (آل عمران / 3 و 65 و مائده / 46 ـ 47 و مريم / 30 و حديد / 27) و آن كتاب هيچ گونه سنخيتي با انجيل‌هاي موجود ندارد. اما تا آنجا كه تاريخ نشان مي‌دهد مسيحيان هرگز براي حضرت عيسي(ع) به كتابي قائل نبوده‌اند و اين انجيل‌ها را صرفاً بيانگر زندگي و سخنان وي دانسته‌اند.

 

 توماس ميشل، دانشمند معاصر مي‌نويسد:

 

 پيش از نوشته شدن اناجيل، يك سنت شفاهي وجود داشت. عيسي به عقيده‌ي مسيحيان در حدود سال 30 ميلادي وفات يافت و كساني كه از او پيروي كرده، وي را شناخته، كارهايش را ديده و سخنانش را شنيده بودند، خاطرات خويش از او را در حافظه نگه مي‌داشتند، هنگامي كه مسيحيان نختسين براي عبادت گرد مي‌آمدند، آن خاطرات نقل مي‌شد. اندك اندك اين منقولات شكل مشخصي يافت و بر حجم آنها افزوده شد.164

 

 در جاي ديگر نيز مي‌گويد:

 

 مسيحيان هرگز نمي‌گويند: عيسي كتابي به نام انجيل آورد. آوردن وحي توسط عيسي به گونه‌اي كه مسلمانان در مورد قرآن و پيامبر اسلام معتقدند در مسيحيت جايي ندارد.

 

 مسيحيان، عيسي را تجسم وحي الهي مي‌دانند و به عقيده‌ي آنان، وي نه حامل پيام بلكه عين پيام بوده است.165

 

 3. اعتبار كتاب مقدس را از دو ديدگاه مي‌توان بررسي كرد:

 

 الف. ديدگاه كليسا: همانگونه كه بيان شد مسيحيان نسبت به كتاب مقدس (عهد عتيق و عهد جديد) نظري كاملاً موافق دارند و تمام القاب و احترامات شايسته‌ي يك كتاب آسماني را نسبت به آن روا مي‌دارند و تعبيراتش مانند كتاب خدا و وحي در مورد آن كتب معمول است. بديهي است كه هيچ گونه تحريفي را در مورد آن كتاب قبول ندارند.166

 

 هر چند كه مي‌پذيرند انجيل وحي الهي مانند قرآن نيست.

 

 بلكه اصولاً زندگي‌نامه‌ي عيسي است پس ربطي به انجيل نازل شده ندارد.

 

 ب. ديدگاه قرآن:

 

 مسلمانان از ديرباز معتقد بوده‌اند تورات و انجيلي كه خدا نازل كرده است، دستخوش تحريف قرار گرفته و مسائلي مانند بشارت به ظهور حضرت محمد(ص) از آن حذف و خرافاتي چون جسمانيت خداي متعال به آن افزوده شده است.

 

 تحريف در كتاب مقدس را از چند طريق مي‌توان به وسيله‌ي آيات و روايات اثبات نمود:

 

 الف. برخي آيات و روايات آشكارا تحريف را در اين كتاب بازگو مي‌كنند:

 

 قرآن كريم مي‌فرمايد:

 

 «وإِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُم بِالْكِتَابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتَابِ وَمَا هُوَ مِنَ الْكِتَابِ وَيَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ وَمَا هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ وَيَقُولُونَ عَلَي‏ اللّهِ الْكَذِبَ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»؛167

 

 و در واقع برخي از آنان دسته‏اي هستند كه زبانشان را به [خواندن‏] كتاب مي‏پيچانند تا بپنداريد آن [را كه مي‏خوانند،] از كتاب (خدا) است؛ در حالي كه آن از كتاب (خدا) نيست. و مي‏گويند: «آن از نزد خداست.» در حالي كه آن از نزد خدانيست، و بر خدا دروغ مي‏بندند، در حالي كه آنان مي‏دانند.

 

 در جاهاي ديگري از قرآن كريم نيز به اين مطلب اشاره شده مثل: بقره / 79 و مائده / 41 و صف / 8.

 

 و در روايتي از علي(ع) حكايت شده: پس از غيبت موسي(ع) و عيسي(ع) تورات و انجيل را تغيير دادند و عبارات و كلمه‌ها را از مواضع خود تحريف كردند. و خدا هم دل آنان را كور نمود كه به واسطه‌ي اين كور دلي مطالب اضافي و تحريف شده را در كتاب باقي گذاردند، و همين مطلب آنان را در اين تهمت‌هاي بزرگ و تلبيس امور و كتمان واقعيات رسوا ساخت.168

 

 ب. برخي آيات قرآن نيز به طور ضمني و تلويحي به وقوع تحريف در كتاب مقدس نظر دارند: مانند:

 

 «مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَاداًلِي مِن دُونِ اللّهِ»؛169 براي هيچ بشري سزاوار نيست كه خدا به او، كتاب و حكم و پيامبري دهد؛ سپس [او] به مردم بگويد: «غير از خدا، بندگان من باشيد.» و ليكن (سزاوار مقام پيامبر آن است كه بگويد: مردمي) ربّاني باشيد،

 

 به طور ضمني مطالب موجود در عهد جديد پيرامون الوهيت عيسي(ع) را از موارد جعل معرفي كرده است و همچنين آيه‌ي:

 

 «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِندَهُمْ فِي التَّورَاةِ وَالإِنْجِيلِ»؛170

 

 (همان) كساني كه از فرستاده (خدا)، پيامبر درس نخوانده پيروي مي‏كنند؛ آن (پيامبري) كه (صفات) او را در تورات و انجيل نزدشان، نوشته مي‏يابند؛

 

 به طور تلويحي به حذف عباراتي از كتاب مقدس يا تحريف معنوي و يا وجود كتاب‌هايي مقدس در بين يهوديان و مسيحيان جزيرة العرب كه از ميان رفته‌اند اشاره مي‌كند به عنوان مثال عباراتي از انجيل يوحنا كه بشارت به ظهور «فارقليط موعود» داده است، از طرف مفسران نصارا به «روح القدس» معنا شده كه اقنوم سوم تثليث است؛ در حالي كه مراد از اين شخص فردي از نوع انسان است. به همين جهت افرادي چون «مونتانوس» در قرن دوم و «ماني» در قرن سوم خود را «فارقليط موعود» معرفي كرده تعداد زيادي را به گرد خود جمع كرده‌اند.

 

 ج. با دقت در مضامين مختلف كتاب مقدس به موارد بسياري از تناقضات واضح و آشكار مي‌رسيم كه نشانگر وجود دست‌هاي جاعليني بوده كه ناشيانه به اين عمل فسادانگيز اقدام نموده‌اند. به عنوان نمونه در «انجيل يوحنا» از «يحيي» پرسيده مي‌شود: آيا تو همان ايلياي نبي ـ الياس ـ هستي كه قبل از فرا رسيدن روز موعود (ظهور مسيح) بايد بيايد؟ يحيي تاكيد مي‌كند كه من چنين شخصي نيستم (خروج 1/19) اما در انجيل به عيسي(ع) نسبت داده‌اند كه فرمود: «و اگر خواهيد قبول كنيد كه يحيي همان الياس است كه بايد بيايد) (خروج / 14).171

 

 نويسنده‌ي انجيل لوقا براي برداشتن تنافي موجود بين اين دو عبارت، مساله را به گونه‌اي ديگر توجيه كرده و مي‌گويد: «و او (يحيي) به روح قوت الياس پيش روي وي (خداوند) خواهد خراميد.»172 و نيز در انجيل «متي» سخن از «انظلام» يعني ظلم پذيري است كه با شرير مقاومت مكنيد و اگر كسي برگونه‌ي راست تو سيلي زد گونه‌ي چپ خود را نيز به طرف او بگردان...173

 

 د. از مهمترين دلايل تحريف مسيحيت عقيده به «تثليث» يعني سه خدائي (پدر ـ پسر ـ روح القدس) است يعني عيسي را خدا مي‌داند در حالي كه مسيحيت دين توحيدي بوده است و اين تثليث در انجيل‌هاي كنوني نيز به صراحت يافت نمي‌شود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 3:31  توسط پدرآریوس  | 

این همه تبلیغ چرا؟

چرا مسلمانان به اندازه مسيحيان تبليغ نمي‏كنند؟

 

مسيحيان از وسايل و امكانات بسياري برخوردارند، از اين رو طبيعي است كه براي نشر دين خويش تبليغات گسترده‏تري داشته باشند.

 ولي بايد توجّه داشت كه تبليغات مسيحيت نه به خاطر اعتقاد و ايمان به حقّانيّت آيين خويش بلكه بيشتر به خاطر غارت و استثمار و بهره‏گيري از ملّتهاست چه اينكه اگر ملّت‏ها به اسلام توجّه كنند، نمي‏گذارند كه استعمار به مقاصد خويش دست يابد و ذخاير و منابع ثروت آنان را به غارت برد.

 در عين حال، تبليغات اسلامي نيز در حال گسترش است و به همين لحاظ است كه مي‏بينيم به تدريج، افراد به اسلام گرايش پيدا كرده، تعداد مسلمانان روبه ازدياد است.

 به اميد آن روز كه اسلام در تمام جهان گسترش يابد، به گونه‏اي كه همه اقوام و ملّت‏ها به آن گرايش پيدا كنند و تنها حكومت اسلامي، جهان را اداره كند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 0:51  توسط پدرآریوس  | 

علت اختلاف ما مسلمانان با مسيحيان

علت اختلاف ما مسلمانان با مسيحيان درباره حضرت مسيح(ع) چيست؟

چرا آن‏ها معتقدند حضرت مسيح مصلوب شده و ما معتقديم به آسمان‏ها رفته است ؟

يكي از اصلي‏ترين منابع آموزه‏هاي ديني، متون مقدس اديان است. مصلوب شدن و عدم آن‏كه از سوي مسيحيت و اسلام طرح شده است، به متون مقدس اين دو دين آسماني مستند است. بر اساس آياتي از انجيل (عهد جديد) حضرت عيسي توسط مقامات رومي دستگير، به اعدام محكوم و بعد از آن مصلوب شد و روي صليب جان باخت.

امّا قرآن كريم و روايات فراوان، مصلوب شدن اين پيامبر را انكار مي‏كنند. متفكّران مسلمان، با ملاحظه پاره‏اي آيات و احاديث، چنين نتيجه گرفتند:

1. شخص ديگري به جاي عيسي(ع)  مصلوب گرديد.

2. عيسي(ع) هنوز زنده است و در آخرالزمان باز خواهد گشت.

3. حضرت مسيح به آسمان عروج كرده است.

ناگفته نماند در ميان مسيحيان اوليه نيز گروه‏هايي به مصلوب نشدن مسيح(ع) اعتقاد داشتند. بنابراين، مستند مسلمانان و مسيحيان در اين مسأله، آيات و متون مقدس اين دو آيين است

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:39  توسط پدرآریوس  | 

جرج جرداق. امام علی(ع). اسلام و مسیحیت

چرا آقاي جرج   جرداق كه 200 بار نهج البلاغه را خوانده ، مسلمان نشده و مسيحي باقي مانده است ؟

 

بين علم و ايمان تفاوت است. شايد برخي با حقانيت امري علم پيدا كنند. اما به دلايلي چون مسائل و موقعيت هاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي با روحيه هاي خاص فردي يا تربيتهاي خانوادگي از علم خود صرف نظر كنند و از حق و حقيقت دوري كنند. زيرا بسياري از مقابله ها و مخالفت ها با حق، نه به دليل جهل علمي است بلكه به دليل شهوت عملي است. چنان كه شيطان حق را مي شناسد اما به دليل روحيه استكباري خود حاضر به قبول آن نيست. بسياري از مخالفان پيامبران و ائمه نيز مي دانستند كه آنها بر حقند. اما به دليلي كه گفتيم حاضر به پذيرش حق نشدند. اصولا جهل علمي را با علم واستدلال و برهان مي توان برطرف كند و آنچه باعث انكار حقايق متعالي مي شود. شهوات و نفسانيت است كه حق را مي پوشاند وگرنه جهل و ناداني را چاره است. دليل اِن امر را بايد در مختار بودن انسان جستجو كرد. انسان موجودي داراي اختيار و آزادي است و مي تواند حق را قبول كند يا نكند. مگر نه اِنكه يكي از بزرگترين شارحان نهج البلاغه ابن ابي الحديد دانشمند اهل سنت و معتزلي است كه در در كتاب خود - بارها به مقام برتر امام علي - عليه السلام - اعتراف دارد. اما در عين حال بر مذهب خود باقي مانده و انحرافات پيش آمده در اسلام را توجيه كرده است.

واقعيت آن است كه براي راهيابي به حق و حقيقت بايد تعصبات گروهي و وابستگي ها ي ديني را بايست كنار گذارد  و از پيش داوريها نيز خود را آزاد كرد؛ آنگاه با ذهني آماده بر سفره حق نشست و سيراب شد.

جرج جرداق نوِسنده شهير لبناني در كتاب امام علي صوت عدالت انساني نشان مي دهد كه ارادت ويژه اي دارد؛ اما به نظر مي رسد كه اولا بيشتر مجذوب انسانيت و عدالتخواهي آن امام شده و توجه نكرده كه اين همه به اين دليل است كه او در مكتب الهي اسلام رشد يافته و پرورش يافته است و شير از جام الهي ولايت نوشيده است. و ثانيا در نهج البلاغه مجذوب ادبيات و فصاحت امام است. به اين دليل راه به معارف بلند آن و توحيد ناب اسلامي و ولايت محض شيعي نبرده است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 23:23  توسط پدرآریوس  | 

احكام در اسلام و مسيحيت

كدام يك از احكام اسلامي در تورات و انجيل وجود ندارند (در واقع دوست مسيحي دارم كه از من پرسيد اسلام چه چيز جديدي با خود آورد و پيام مهم آن چه بود لطفاً با ذكر آيه و حديث اشاره نماييد.

 

نسبت احكام اسلامي به احكام ديني تورات و انجيل از جهت كيفيت و كميت، نسبت دريا به درياچه هاي كوچك مصنوعي است. اولا پيام مهم اسلام - كه در اديان يهود و مسيحي تحريف شده فعلي مفقود است - پيام توحيد ناب اسلامي است:   «قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله ولا نشرك به شيئا ولا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله؛   بگو اي اهل كتاب، بياييد بر سر سخني كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه جز خدا را نپرستيم و چيزي را شريك او نگردانيم و بعضي از ما بعضي ديگر را به جاي خدا به خدايي نگيرد»  آل عمران، آيه 94).

مقايسه سوره مبارك حمد و توحيد با همه آيه تورات و انجيل درباره خدا گفته است نشان مي دهد كه توحيد ناب اسلامي، چه پيشرفتي در فهم معارف الهي دارد. عقيده غير عقلاني تثليث و مطالب پيرامون آن، مثل اين كه نان و شراب در مراسم عشاء رباني گوشت و خون عيسي است و همچنين تحريفات بيشماري كه در اين دو دين انجام شده است. همگي گواه تفاوت عمده دين مبين اسلام با اديان تحريف شده مذكور است.

اين اختلاف سطح معارف الهي در مباحثي چون نبوت، قيامت، انسان شناسي نيز مشهود است و خلاصه معارف دين اسلام با اديان مذكور قابل قياس نيست (در اين باره به كتاب مقدمه اي بر جهان بيني اسلامي، استاد شهيد مرتضي مطهري در 7 جلد مراجعه كنيد).

ثانيا، نگاهي به فهرست احكام اسلامي نشان دهنده تفاوت كمي و كيفي اقسام اسلامي با آن چيزي است كه در دو كتاب تورات و انجيل درج شده است.

احكام دين مسيحيت، عمدتا در تورات آمده است كه آن هم مربوط به مسائل كاملا فردي چون ختنه، گوشت خوك، ميت، نفاس، خون، جنابت، احكام قرباني و مثل آن مي باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:29  توسط پدرآریوس  | 

احكام در اسلام و مسيحيت

كدام يك از احكام اسلامي در تورات و انجيل وجود ندارند (در واقع دوست مسيحي دارم كه از من پرسيد اسلام چه چيز جديدي با خود آورد و پيام مهم آن چه بود لطفاً با ذكر آيه و حديث اشاره نماييد.

 

نسبت احكام اسلامي به احكام ديني تورات و انجيل از جهت كيفيت و كميت، نسبت دريا به درياچه هاي كوچك مصنوعي است. اولا پيام مهم اسلام - كه در اديان يهود و مسيحي تحريف شده فعلي مفقود است - پيام توحيد ناب اسلامي است:   «قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله ولا نشرك به شيئا ولا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله؛   بگو اي اهل كتاب، بياييد بر سر سخني كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه جز خدا را نپرستيم و چيزي را شريك او نگردانيم و بعضي از ما بعضي ديگر را به جاي خدا به خدايي نگيرد»  آل عمران، آيه 94).

مقايسه سوره مبارك حمد و توحيد با همه آيه تورات و انجيل درباره خدا گفته است نشان مي دهد كه توحيد ناب اسلامي، چه پيشرفتي در فهم معارف الهي دارد. عقيده غير عقلاني تثليث و مطالب پيرامون آن، مثل اين كه نان و شراب در مراسم عشاء رباني گوشت و خون عيسي است و همچنين تحريفات بيشماري كه در اين دو دين انجام شده است. همگي گواه تفاوت عمده دين مبين اسلام با اديان تحريف شده مذكور است.

اين اختلاف سطح معارف الهي در مباحثي چون نبوت، قيامت، انسان شناسي نيز مشهود است و خلاصه معارف دين اسلام با اديان مذكور قابل قياس نيست (در اين باره به كتاب مقدمه اي بر جهان بيني اسلامي، استاد شهيد مرتضي مطهري در 7 جلد مراجعه كنيد).

ثانيا، نگاهي به فهرست احكام اسلامي نشان دهنده تفاوت كمي و كيفي اقسام اسلامي با آن چيزي است كه در دو كتاب تورات و انجيل درج شده است.

احكام دين مسيحيت، عمدتا در تورات آمده است كه آن هم مربوط به مسائل كاملا فردي چون ختنه، گوشت خوك، ميت، نفاس، خون، جنابت، احكام قرباني و مثل آن مي باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:28  توسط پدرآریوس  | 

معاشرت با مسيحيان

با توجه به آيه 5 سوره مائده , معاشرت با مسيحياني كه در ايران اقامت دارند چه حكمي دارد؟

 

احكام شرعي كه به وسيله فقها استنباط مي‏شود با توجه به مجموع آيات و روايات و ادله هر مسأله است و وجود يك آيه به تنهايي همواره دليل حكم نيست، بلكه رواياتي كه در تفسير آن آمده مي‏تواند راه‏گشا باشد و نسبت به اهل كتاب و پيروان آيين مسيحيت گرچه خدا راقبول دارند ولي چنان چه از بعضي از آيات قرآن كريم استفاده مي‏شود آنها نيز گرفتار نوعي از شرك هستند؛ از جمله اعتقاد به اقنوم‏هاي سه گانه (پدر پسر و روح‏القدس) دارند. نجاست كافران و مشركين يك نوع آلودگي باطني و معنوي است كه آثار آن به جسم آنها نيز سرايت كرده ويك فايده پرهيز از آنها حفظ عقايد و اخلاق بسياري از مردم مي‏باشد كه با آميزش و معاشرت با افراد منحرف و گمراه تحت تأثير قرار گرفته و منحرف مي‏شوند و اين مطلب تازگي ندارد. به همين دليل مصلحين و دلسوزان به افراد معمولي سفارش مي‏كنند كه از معاشرت با افراد گمراه ومنحرف دوري كنند تا از انحراف و گمراهي محفوظ باشند كه اين موضوع در اسلام به صورت حكم نجاست بيان شده است و گذشته از اين نوعا پيروان اديان ديگر از بسياري از آلودگي‏ها مثل خون گوشت خوك و مشروبات الكلي اجتناب نمي‏كنند و طبعا تمام زندگي آنها آلوده مي‏باشدو براي حفظ مسلمانان از اين آلودگي‏ها اسلام اين دستور را داده است و بعضي از فقها به ويژه بسياري از مراجع عصر حاضر مانند آيت اللّه‏ حكيم (ره) آيت اللّه‏ تبريزي آيت‏الله فاضل و مقام معظم رهبري فتوا به طهارت اهل كتاب، در صورتي كه مشرك نباشند داده‏اند و تنها نجاست آنهارا نجاست ظاهري مي‏دانند كه بر اثر آلوده شدن به نجاسات مانند خون مشروبات الكلي و ... پيدا مي‏شود و اگر كسي علم پيدا كرد كه بدن آنها با اين نجاسات آلوده نشده يا علم به آلوده بودن بدن آنها پيدا نكرد پاك مي‏باشند. و در برخي از تفاسير طعام در آيه شريفه به حبوبات و ميوه تفسير شده كه به نظر همه اشكال ندارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 7:32  توسط پدرآریوس  | 

پيامبر اسلام و مسيحيت

اگر مسيحيت تحريف نمي شد

آيا نيازي به آمدن پيامبر اسلام بود؟ چرا؟

 

تجديد رسالت و ظهور پيامبران جديد، علل متعددي دارد. يكي از اين علل مسأله تحريف، تغيير و تبديل‏هايي است كه در تعليمات و كتاب‏هاي پيامبران پيشين رخ داده است. در نتيجه آن كتاب‏ها و تعاليم گذشته، صلاحيت خود را براي هدايت مردم از دست داده بودند. اما اين،تنها علت آمدن پيامبران جديد، نيست تا بگوييم در صورت عدم تحقق تحريف؛ ديگر نيازي به آمدن پيامبر جديد نبود (هر چند همين امر هم در مورد مسيحيت اتفاق نيفتاده و اين دين به شدّت دستخوش تحريف شده است)؛ بلكه تجديد رسولان و آمدن پيامبران ـ به ويژه آمدن پيامبرخاتم حضرت محمد(ص) ـ علت‏هاي ديگري هم دارد؛ از جمله عمق بخشيدن به تعاليم پيامبران گذشته و نيز تكميل و افزودن آنچه كه در گذشته، زمينه ابلاغ و تعليم آن وجود نداشته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 8:21  توسط پدرآریوس  | 

امام علي (ع) و مسيحيت

در دين مسيح امام علي (ع ) چه جايگاهي براي علما دارد؟

 

جايگاه و شايستگي امام علي(ع)، نه تنها از طرف صاحب‏نظران شيعه، بلكه از طرف همه فرقه‏ها و مذاهب اسلامي و غير اسلامي بيان شده است.

    علامه محمدتقي جعفري مي‏گويد: «در نتيجه تحقيقات و بررسي‏هاي همه جانبه‏اي كه از آغاز ظهور اسلام تاكنون درباره شخصيت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب(ع) - چه به وسيله مشاهده كنندگان معاصر او و چه بعدها به وسيله متفكران صاحبنظر اسلامي و ديگر ملل -صورت گرفته، اين حقيقت پذيرفته شده است كه شخصيت علي(ع) چنان كه در قلمرو مكتب‏هاي الهي در رديف پيامبراني مانند ابراهيم، موسي و عيسي و محمد قرار دارد؛ همچنان در قلمرو پيشتازان كاروانيان انساني - كه تكامل در انسانيت را هدف‏گيري نموده‏اند - در صف اوّل جايگرفته است»، (شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 170).

    اين مسأله در مورد امام علي(ع)، از زبان مبارك پيامبر اسلام(ص)، نيز وارد شده است: «هر كس مي‏خواهد به حضرت آدم در علمش، به نوح در تقوايش، به ابراهيم در بردباريش، به موسي در هيبتش و به عيسي در عبادتش بنگرد، به علي بن ابيطالب نگاه كند»،(شرح تجريد ملاّ علي قوشچي، باب امامت، به نقل از شرح نهج‏البلاغه، محمدتقي جعفري، ج 1، ص 201).

    اميرالمؤمنين(ع) در ميان تمامي انديشمندان بشري - در گذشته، حال و آينده - جايگاه ويژه‏اي دارد؛ زيرا ايشان تنها كسي است كه نماينده كلّ تاريخ بشري و حامل رسالت‏هاي الهي پيامبران(ع) است؛ براي نمونه عباراتي چند از سخنان انديشمندان مسيحي - كه در عظمت امامعلي(ع) بيان نموده‏اند - در اين جا بيان مي‏گردد:

    1. جبران خليل جبران (نويسنده پر شور و مواج مسيحي) در مورد امام علي(ع) مي‏فرمايد:

    «به عقيده من فرزند ابيطالب اولين عرب بود كه ملازمت و مجاورت روح كلي را گزيد و با آن دمساز و همراز شب گرديد. او نخستين عربي بود كه دولبش آهنگ ترانه روح كلي را به گوش مردم منعكس ساخت كه پيش از آن اين نغمه را نشنيده بودند. بدين جهت در ميانراه‏هاي پر فروغ بلاغت او و تاريكي‏هاي گذشته خود، حيران ماندند. پس هر كس شيفته و دلداده او گشت، شيفتگي و دلدادگيش به رشته‏هاي فطرت بسته است و هر كس با او دشمني نمود، از فرزندان جاهليت است، (عبدالفتاح عبد المقصود، الامامعلي بن ابيطالب، ج 1، مقدمه).

    2. جرج جرداق (از برترين نويسندگان مسيحي عرب) مي‏گويد: «نزد حقيقت و تاريخ، يكسان است او را بشناسي يا نشناسي، تاريخ و حقيقت گواهي مي‏دهند كه او وجدان بيدار و قهّار شهيد نامي، پدر و بزرگ شهيدان علي بن ابيطالب، صوت عدالت انساني، شخصيت جاويدانشرق است.

    اي جهان! چه مي‏شد اگر هر چه قدرت و قوه داري به كار مي‏بردي و در هر زمان «عليّ» اي با آن عقلش، با آن قلبش، با آن زبانش و با آن ذوالفقارش به عالم مي‏بخشيدي؟!، (جرج جرداق، امام علي صداي عدالت انساني، به نقل ازكتاب امام علي، عبدالفتاح عبدالمقصود، ج 1، ص 18).

    3. ميخائيل نعيمه (نويسنده مسيحي و صاحب نظر و متفكر عرب) مي‏گويد: «هيچ مورخ و نويسنده‏اي، هر انداره هم كه نبوغ و رادمردي ممتاز برخوردار بوده باشد، نمي‏تواند قيافه كاملي از انسان بزرگي مانند پيشوا علي(ع) در مجموعه‏اي كه حتي داراي هزار صفحه باشد ترسيمكند و دوراني پر از رويدادهاي بزرگ، مانند دوران او را توضيح بدهد و...، (صوت العدالة الانسانيه، ص 7؛ به نقل از شرح نهج البلاغه، محمدتقي جعفري، ج 1، ص 174).

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 23:22  توسط پدرآریوس  | 

آيا مسيح منجي است؟

چرا عقيده مسيحيان مبني بر «ناجي» و «نادي» بودن مسيح (ع) و اينكه مسيح كشته شد تا گناهان آنها بخشوده شود، عقيده باطلي است؟

 

 

 

 زيرا:

 

اولاً مسيح(ع) پيامبري همچون ساير پيامبران خدا بود، نه خدا بود و نه فرزند خدا، خداوند يكتا و يگانه است و شبيه و نظير و مثل و مانند و همسر و فرزند ندارد.

 

ثانياً «فداء» و قرباني گناهان ديگران شدن مطلبي كاملاً غير منطقي است هر كس در گرو اعمال خويش است و راه نجات نيز تنها ايمان و عمل صالح خود انسان است.

 

ثالثاً عقيده «فدا» گناهكار پرور و تشويق كننده به فساد و  تباهي و آلودگي است.

 

و اگر مي بينيم قرآن مخصوصاً روي مسأله مصلوب نشدن مسيح(ع) تكيه كرده است، با اينكه ظاهراً موضوع ساده اي بنظر مي رسد به خاطر همين است كه عقيده خرافي فداء و بازخريد گناهان امت را به شدت بكوبد،مسيحيان را از اين عقيده خرافي باز دارد تا نجات را در گرو اعمال خويش ببينند، نه در پناه بردن بصليب.

 

رابعاً قرائني در دست است كه مسأله مصلوب شدن عيسي(ع) را تضعيف مي كند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 17:11  توسط پدرآریوس  | 

عيسي (ع) و گناه انسان

مسيحيان معتقدند كه حضرت عيسى عليه السلام فداى گناهان انسان شده است . نظر قرآن در اين باره چيست ؟

 

  اولا ; مسيحيان معتقدند كه حضرت آدم مرتكب گناه شد و از درخت ممنوع خورد .  درحاليكه قرآن اين مطلب را از دو جهت دفع مى كند .

 نـخـسـت آنـكـه نـهى از خوردن ازدرخت , نهى مولوى نبود بلكه نهى ارشادى بود كه صرفا براى  مصلحت و رشد آن حضرت بود , و روشن است كه بر اطاعت يا عدم اطاعت امر يا نهى ارشادى ثواب  و عـقـاب اخـروى مـترتب نمى شود . تنها اثر عدم اطاعت اين نوع اوامر و نواهى اثر وضعى آنهاست  حـضـرت آدم عـلـيـه الـسلام با خوردن از درخت ممنوع قرب الهى و آسايش بهشت آسمانى را از  دست داد .

  دوم آنكه برهان عقلى و نقلى نشان مى دهد كه حضرت آدم عليه السلام از انبياءالهى بوده است .  و پيامبران داراى مقام عصمت اند و دچار گناه نمى شوند .

  ثانيا ; مسيحيان معتقدند كه گناه كردن از ذاتيات آدم است و از او منفك نمى شود .

  در حـاليكه قرآن كريم اين عقيده را رد مى كند و

 مى فرمايد : ثم اجتباه ربه فتاب عليه و هدى (  طه / 122 )

و نيز فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هوالتواب الرحيم ( بقره / 37 ) .

 اعـتـبـار عقلى نيز مويد آن است كه حضرت آدم عليه السلام اگر گناهى كرده باشند موردعفو و  بخشش خدا قرار گرفته اند .  و با وجودش بخشش و عفو ديگر اثرى از گناه باقى نمى ماند تا حضرت عيسى عليه السلام بخواهد  فداى آن باشد .

 ثالثا ; اين اعتقاد مسيحيان كه گناه حضرت آدم در فرزندان او نيز باقى ماند و به آنها به ارث رسيد  , نادرست است .  زيـرا مستلزم آن است كه آثار گناه حضرت آدم بركسانى كه گناه نكرده اند بار شود و اين مطلب  يعنى ظلم و بى عدالتى .

  قرآن كريم مى فرمايد : ان لا تزر وازره وزر اخرى ( نجم / 39 ) .

 رابـعـا ; لازمـه اعتقاد مسيحيان اين است كه همه گناهان سبب هلاكت و عقاب جاويدان شوند و  تفاوتى ميان گناهان نباشد .  در حاليكه عقل و نقل دلالت دارند كه ميان گناهان به لحاظ تاثير تفاوت وجود دارد و گناهان به  صغيره و كبيره تقسيم شوند .  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 21:59  توسط پدرآریوس  | 

آيا عيسى پسر خداست ؟

آيا عيسى پسر خداست ؟

 پيش از آن كه به اصل پاسخ بپردازيم لازم است توضيح دهيم كه مسلمانان از كلمه خدا چه  حقيقتى را اراده مى كنند و منظور آنها از خدا چيست ؟هر كس مختصر اطلاعى از مبانى اعتقادى  اسلام داشته باشد بخوبى مى داند كه خدا از نظر اسلام مبدئى است كه داراى همه گونه صفات  كـمـال اسـت و هـيـچ گونه نقص و عيب و احتياج و محدوديتى در او راه ندارد و تمام موجودات  جهان آفريده او و نيازمندبه او هستند و او به هيچ موجودى نياز ندارد .  بـديـهـى است چنين خدايى نه مى تواند به كسى نياز داشته باشد و نه داراى اجزاءذهنى و خارجى  بـاشـد و نـه مى تواند بزايد و يا زاييده كسى باشد و نه مى تواند همسرداشته باشد و يا با چشم ديده  شود و نه ممكن است محدود به زمان و يا مكان باشد .  زيـرا هـر كـدام از اين امور , هرگاه در خدا موجود باشد او را از مرتبه خدايى پايين آورده , جزء  آفريده ها و مخلوقاتش قرار مى دهد مثلا هرگاه خدا مانند ديگر موجودات مادى , مركب و داراى  اجزاء باشد - مثل اين كه مى گوييم آب مركب از دو عنصر يعنى اكسيژن و هيدروژن است - مسلم  اسـت كـه در ايـن صـورت در اصـل هستى خود نيازمند به هر كدام از آن اجزاء خواهد بود و بدون  آنهاپديد نخواهد آمد و اين معنى با خدايى او كه به معنى سرچشمه هستى و آفريدگار جهان  بودن است سازگار نمى باشد .  روى اين حساب , مسيحيان در اين عقيده كه عيسى عليه السلام را پسر خدا مى دانندبدون آن كه  توجه داشته باشند خدا را از مقام الوهيت پايين آورده , در زمره ديگرآفريده ها قرار مى دهند .  چـگونه ممكن است خدايى كه به هيچ وجه تركيب در او راه ندارد , جزئى از خود راجدا كرده و به  شكل عيسى كه مانند همه افراد بشر داراى جسم و ماده است درآورد و او را پسر خود و خود را پدر  او بـخـوانـد مقامات مسيحى چون ديدند موضوع پسر بودن عيسى با اصول مسلم عقل و علم  سـازگـارنـيـست , ناگزير درصدد توجيه و تاويل برآمده پسر بودن عيسى را به يكى از معانى زير  گـرفـتـه و گـفته اند :

1 - از آنجا كه آفرينش عيسى بر خلاف روش معمولى و بدون داشتن پدر  صـورت گرفته وكارهاى دوران زندگى او آميخته با انواع معجزات و حوادث خارق العاده بوده ,  ازايـن جـهت مى توان گفت عيسى مظهر و آينه تمام نماى خداست و به همين جهت خداوند ازاو  تـعبير به پسر نموده است و يا چون خداوند عيسى را فوق العاده دوست مى داشت ازاين جهت او را  پسر خود خوانده است .  ايـن تـوجـيـه داراى دو ايراد زير است :

الف - با صريح آيات عهد جديد كه مى گويد : ليكن چون  زمـان بـه كمال رسيد خدا پسرخود را فرستاد كه از زن زاييده شد و همچنين با معتقدات عموم  مـسـيـحـيـان كـه دراعـتقاد نامه نيقيه بدين شرح است مندرج است : ما ايمان داريم به خداى  واحـدپـدر , قادر مطلق , خالق همه چيزهاى ديدنى و ناديدنى , و به خداوند واحد , عيسى مسيح ,  پسر خدا , مولود از پدر , يگانه مولودى كه از ذات پدر است ; خدا ازخدا , نور از نور , خداى حقيقى  از خداى حقيقى , كه مولود است نه مخلوق , از يك ذات هم ذات با پدر 000 سازگار نخواهد بود  زيرا عبارات فوق , صريح در اين است كه عيسى مسيح پسر خداست همان طورى كه نور از نور جدا  مـى شـود , عيسى هم ازخدا جدا شده و در رحم مريم قرار گرفته و از آنجا براى هدايت و سعادت  مردم پا به اين عالم گذاشته است .

  ب - هرگاه آفرينش بدون پدر و يا زندگى آميخته به انواع معجزات و امور خارق العاده , كافى در  نـامـيـدن كـسى به پسر خدا باشد در اين صورت اين نام و نسبت هيچ گونه اختصاصى به عيسى  ندارد ; زيرا آدم هم بدون پدر و مادر آفريده شده وپيامبرانى مانند ابراهيم و موسى و نوح و 000 نيز  سـراسر زندگانى آنها با انواع حوادث خارق العاده و معجزات آميخته بوده است و همچنين خداوند  همه آنها را دوست داشته پس بايد آنها نيز پسر خدا ناميده شوند .

  2 - تـوجيه ديگر اين كه مى گويند : منظور از اين كه عيسى پسر خداست اين است كه خداوند در  پيكر عيسى حلول كرده , همان سان كه حرارت در آب حلول مى كند .  اين توجيه نه تنها فرار از اصل اشكال نيست بلكه از چاله به دره سقوط كردن است ;زيرا همان طور  كـه در ابـتداى بحث تذكر داده شد , خداوند نه مى تواند جسم باشد ونه محدود به زمان و مكان ;  خداوندى كه صرف وجود و غير محدود به زمان و مكان است چگونه مى تواند در بدن انسانى مانند  عـيـسـى كه مانند همه افراد بشر غذا مى خورد ومى خوابيد و راه مى رفت و از لحاظ زمان و مكان  مـحـدود بـود حلول كرده و محدود شده باشد ؟ آيا آب دريا با آن كه محدود است مى شود در يك  كـاسه كوچكى جا گيرد و اگر نمى شود ,پس چگونه ممكن است وجود نامحدود خداوند در پيكر  انـسانى چون عيسى محدود و محصورگردد ؟به هر حال , موضوع پسر بودن عيسى براى خدا نه  تـنـهـا مـعقول و منطقى نيست , بلكه هرگاه كسى كمتر اطلاعى از مبانى اعتقادى اسلام داشته  بـاشـد , ايـن نـوع سوالها به همان اندازه براى او تعجب آور است كه كسى بپرسد : چرا خداوند غذا  نمى خورد و چراخدا راه نمى رود ؟ 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:11  توسط پدرآریوس  | 

امام حسين و مسيح

در زيارت عاشورا مي خوانيم "يا ثارالله وابن ثاره ..." با اين كه مي دانيم خدا جسم نيست، پس براي اظهار شرف خون امام حسين(ع) اين عبارت ذكر شدهاست. اگر مسيحيان به ما بگويند چون شما براي احترام به امام حسين(ع) ثارالله وبن ثاره          مي گوييد ما هم به احترام مسيح بن مريم او را پسر خدا مي دانيم، جواب چيست؟

 

ثاره به معني خون خواهي است. عبارت "السلام عليك يا ثارالله" در زيارت عاشورا و جاهاي ديگر به اين معني است كه: سلام بر تو، اي كسي كه خون خواه تو خداونداست. چون حضرت سيدالشهدا با كمال اخلاص جان و همه چيز خود را در راه اعلاي كلمه توحيد و مخالفت با كفر و فسق فدا كرد، خون او را نسبت به خدا مي دهند و مي گويند:‌اي ثارخدا، يعني اي كسي كه وليّ دم و خون خواهد خدا است.

اگر خون خدا گفته شود براي تقدس و شرافت بخشيدن به خون مقدس امام حسين(ع) است و به اصطلاح( اضافه تشريفي) است، نه اضافه حقيقي، زيرا همة شيعيان و پيروان اباعبدالله(ع) مي دانند كه خدا جسم نيست تا خون داشته باشد. اضافه تشريفي در عرف شرع و قرآن رايج است كه براي بيان شرافت و عظمت چيزي آن را به خدا نسبت مي دهند مثل خانة خدا و ماه خدا در حالي كه روشن است خداوند نه جسم است و نه نيازي به خانه دارد. پس چنان چه براي بيان شرافت كعبه معظمه بيت الله الحرام گفته مي شود، براي بيان عظمت و قداست و شرافت خون پاك امام حسين(ع) خون خدا گفته مي شود و احدي از پيروان ايشان يافت نمي شود كه از اين عبارت معني حقيقي خون خدارا بفهمد،‌ چون هر مسلماني از ابتداي تكليف دانسته و يقين كرده يكي از صفاتي كه خدا ندارد، جسم بودن او است.

نه مركّب بود و و جسم، نه مريي و نه محل

بي شريك است و معاني،‌تو غني دان خالق

پس در موقع گفتن يا شنيدن "ثارالله" يقين دارد بر سبيل حقيقت نيست بلكه از باب تشريف و تعظيم است.

امام مسيحيان مسيح را فرزند حقيقي خدا مي دانند و اين نام را نه به عنوان احترام و تشريفات بلكه به معني واقعي بر او اطلاق مي كنند و صريحاً در كتاب هاي خود مي گويند كه اطلاق اين نام بر غير مسيح به معني واقعي جايز نيست .مسيحيان واقعاً به خداي سه گانه معتقدند. قرآن به عنوان وحي الهي اين انحراف را از آنان نقل و انتقاد كرده است: "به خدا و پيامبر او ايمان بياوريد و نگوييد (خداوند) سه گانه است. خدا تنها معبود يگانه است،‌ او منزّه است كه فرزندي داشته باشد".

پس عالم مسيحيت واقعاً‌ به خداي سه گانه معتقدند، نه مجازاً. افزون بر اين قرآن از اين كه كسي به عنوان فرزند خدا معرفي شود نهي كرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 23:19  توسط پدرآریوس  |